قران وسنت اسلام

اللـــــــــــــــــــــــــــــــــه اکبر

 به تمام مسلمین جهان مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط ابونازنین  | 

شهر الرمضان الذی انزل فیه القرآن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط ابونازنین  | 

تبريك سال نو

سال ۱۳۸۶به تمام دوستان وايرانيان عزيز مبارك
+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

بیست نکته مهم

۱-مرگ با گناهان آمد  ــــــــــــــــــــــــــــ    بهشت با نعمت ها رفت

۲-ترانه وموسیقی امد ـــــــــــــــــــــــــــ    تلاوت قــــــــــــرآن رفت

۳-اعتیــــــــــاد آمد    ـــــــــــــــــــــــــــــ    وجــــــــــــــــدان رفت

۴-ماهواره آمـــــــد   ــــــــــــــــــــــــــــــ    غیــــــــــــــــــــرت رفت

۵-شراب آمـــــــــد   ــــــــــــــــــــــــــــــ     ایمــــــــــــــــــان  رفت

۶-قوم پرستی آمـد  ــــــــــــــــــــــــــــــ    بـــــــــــــــــــرادری رفت

۷-چشم چرانی آمد ـــــــــــــــــــــــــــــــ    آبـــــــــــــــــــــرو رفت

۸-محبت دنیا آمـــد  ـــــــــــــــــــــــــــــــ   خوف وترس آخـــرت رفت

۹-دروغ آمــــــــــد   ـــــــــــــــــــــــــــــــ    اعتمـــــــــــــــــاد رفت

۱۰-شرک آمـــــــد   ــــــــــــــــــــــــــــــ     توحیـــــــــــــــــد رفت

۱۱-فیلم آمـــــــــد   ــــــــــــــــــــــــــــــ     علــــــــــــــــــــم رفت

۱۲-مُد آمـــــــــــد   ـــــــــــــــــــــــــــــــ     حیـــــــــــــــــــاء رفت

۱۳-سینما آمــــــد   ــــــــــــــــــــــــــــــ      مدرســـــــــــــه رفت

۱۴-ویدئو آمــــــــد   ــــــــــــــــــــــــــــــ     هدایـــــــــــــــت رفت

۱۵-رسم ورواج آمد  ــــــــــــــــــــــــــــــ     ســــــــــــــــنت رفت

۱۶-فوتبال آمــــــد   ــــــــــــــــــــــــــــــ    کار دین و دنیـــــا رفت

۱۷-هوس آمـــــــد   ـــــــــــــــــــــــــــــ    آرامـــــــــــــــــش رفت

۱۸-سود.ربا.رشوه آمد ـــــــــــــــــــــــــ    حـــــــــــــــــــــلال رفت

۱۹-بانک آمــــــــد   ــــــــــــــــــــــــــــــ    بـــــــــــــــــــــرکت رفت

۲۰-تلویزیون آمـــد  ــــــــــــــــــــــــــــــ     خــــــــــــــــــــواب رفت

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

عثمان ذي النورين رضي الله عنه

عثمان ذي النورين رضي الله عنه

حضرت عمر رضي الله عنه در آخرين لحظات خود، شش نفر از اصحاب را به عنوان اعضاي شورا انتخاب كرد كه آنان از ميان خود يكي را به جانشيني وي بر گزينند . اين شش نفر عبارت بودند از: عثمان بن عفان، علي ابن ابي طالب، طلحه بن عبيدالله، زبيربن عوام، سعد بن ابي وقاص و عبدالرحمن بن عوف ( رضي الله عنهم ) «۱» ايشان از اينكه به طور معين يكي از اينها را به خلافت انتصاب كند، اجتناب كرد و گفت(نمي خواهم بار خلافت را هم در حال حيات و هم بعد از مرگ بدوش بكشم. اگر خداوند به شما اراده ي خيري داشته باشد، شما را به بهترين آنها متفق خواهد نمود، همان گونه كه بعد از وفات پيامبر صلي الله عليه وسلم بر بهترينتان متفق گردانيد).   «2 »

تقوي و خدا ترسي بي شايبه ي، وي را بر آن داشت تا سعيد بن زيد را- هر چند او نيز از جمله ده نفر بشارت يافته به بهشت (عشره مبشره) بود- از اعضاي شورا قرار ندهد. زيرا او پسر عمويش بود و مي ترسيد كه مبادا به خاطر مراعات نسبتش با اميرالمومنين او را انتخاب كنند، بنابراين نام او را به ميان نياورد. به اهل شورا گفت كه پسرش عبدالله- كه از فقهاي صحابه بود- در شورا- به عنوان ناظر- حضور يابد، ولي حق انتخاب نداشته باشد. و وصيت نمود كه صهيب رومي تا سه روزي كه كار شوراي انتخاب خليفه به پايان مي رسد، امام جماعت مسلمين باشد و توصيه كرد مردم اهل شورا را در اين امر ياري كنند، نيز فرمود: (گمان نمي كنم مردم كسي را بر عثمان و علي ترجيح دهند).

پس از پايان مراسم تشييع و تدفين سيدنا عمر رضي الله عنه حضرت مقداد بن اسود، اهل شورا را در خانه اي فرا خواند. بعد از مدتها بحث و تبادل نظر به اين نتيجه رسيدند كه سه نفر از آنان به نفع سه نفر ديگر كنار روند؛ زبير به نفع علي و سعد به نفع عبدالرحن بن عوف و طلحه به نفع عثمان كنار رفتند و حق خود را به آنها بخشيدند. سپس عبدالرحمن به عثمان و علي رو كرد و گفتكداميك از شما نيز از حق خود دست بر مي داريد تا حق انتخاب از ميان دو نفر باقي مانده به او سپرده شود؟ و او نيز با در نظر گرفتن خدا و مصلحت دين، برترين را انتخاب كند)، عثمان و علي هر دو سكوت كردند. لذا خود عبدالرحمن از حق خود منصرف شد و گفت: ((خداوند را بر عملكرد خود ناظر دانسته و مصلحت اسلام را در نظر خواهم گرفت، و در انتخاب بهترين شما تمام تلاش خود را به كار خواهم برد))، عثمان و علي هر دو موافقت كردند. سپس عبدالرحمن با هر يك از آنها به طور جداگانه صحبت كرد و فضايل آنها را بر شمرد و از هر كدام از آنان عهد گرفت كه اگر به خلافت انتخاب شد، از او اطاعت كرده و بر اين امر راضي باشد، كه هر دو پذيرفتند.

با اين كه عبدالرحمن رضي الله عنه در همان لحظه ي اول مي توانست يكي از آن دو نامزد را انتخاب كند، ولي بدون مراجعه به آراي عمومي و تحقيق و مشورت با مسلمانان از اين كار خودداري نمود و تمام ساعات اين سه شبانه روز را در نماز و استخاره و دعا و همه پرسي از فرماندهان سپاه، بزرگان صحابه از مهاجرين و انصار و اقشار مختلف مردم حتي زنان خانه دار و نوجوانان و كودكان مكتبي و مسافراني كه از اطراف به شهر مدينه مي آمدند، صرف نمود.

از آنان هم در خلوت و هم در محافل عمومي نظر خواهي كرد و از آراء مردم نسبت به اين دو نامزد مطلع گشت.

روز چهارم وفات سيدنا عمر كه مدت انتخابات پايان مي يافت، عبدالرحمن رضي الله عنه بار ديگر اهل شورا و عثمان و علي را در همان خانه فرا خواند و خطاب به آنها گفت: ((من در مورد شما از مردم نظر خواهي كرده ام، هيچ كسي منكر فضيلت شما نيست))؛ سپس مجدداً از آنان عهد گرفت كه در صورت انتخاب هر يك از آنان ديگري بايد راضي باشد و از فرد منتخب بايد اطاعت كند. آنگاه همراه آنان به سوي مسجد رهسپار شد. در اين روز حضرت عبدالرحمن عمامه اي را بر سر گذاشته بود كه رسول الله صلي الله عليه وسلم به ايشان عنايت كرده بود، نيز شمشير به دوش انداخته بود. افراد خاصي را فرستاد تا شخصيت هاي مهم مهاجران و انصار را خبر كنند. براي نماز، اذان داده شد. جمعيت به حدي فشرده و چسبيده به هم نشسته بودند كه عثمان در قسمت آخر مسجد جايي پيدا كرد و نشست. عبدالرحمن بر منبر پيامبرصلي الله عليه وسلم بالا رفت و بعد از كمي توقف و خواندن چند كلمه دعا، كه بسياري از مردم بر اثر ازدحام آن را نشنيدند، خطاب به عموم گفت: ((اي مردم، من در اين مدت چه به طور خصوصي و چه به طور علني، درباره ي اين دو مرد از همه ي شما نظر خواهي كرده ام، ديدم شما هيچ احدي را براي اين كار بهتر از علي و عثمان نمي دانيد؛ اينك وقت آن است كه يكي از آنها انتخاب شود))؛ سپس رو به حضرت علي كرد و گفت: (( اي علي جلو تشريف بياور! ))، علي جلو آمد و كنار منبر ايستاد، عبدالرحمن دست او را گرفت و به او گفت: (( آيا عهد مي كني كه مطابق كتاب خدا و سنت پيامبر و روش ابوبكر و عمر رفتار كني؟)). علي در جواب گفت: ((خير! ولي به اندازه توانايي خود در اداي امر خلافت تلاش خواهم كرد)). عبدالرحمن دست او را گذاشت و عثمان را نزد خود فراخواند، او نيز آمد، عبدالرحمن دست او را گرفت و گفت: ((با من عهد مي كني اگر به خلافت انتخاب شدي مطابق كتاب خدا و سنت پيامبرصلي الله عليه وسلم و به روش ابوبكر و عمر رفتار كني؟)). عثمان گفت: ((آري)« ۳»عبدالرحمن پس از شنيدن اين جواب در حالي كه دست عثمان را گرفته بود، سرش را به سوي آسمان بلند كرد و سه مرتبه گفت: ((خدا يا بشنو و گواه باش؛ خدا يا آنچه در اين باره بر عهده ي من بود اكنون به عهده ي عثمان واگذار نمودم)). مردم با شنيدن اين جمله ها براي بيعت با عثمان به سوي منبر هجوم آوردند. در اين هنگام عبدالرحمن بالاي منبر در جاي پيامبرصلي الله عليه وسلم نشست و عثمان را پايين تر بر پله ي دوم نشاند و مردم با طيب خاطر با او بيعت مي كردند، و سيدنا علي مرتضي طبق تعهد خود در ابتدا با ايشان بيعت كرد؛ بعضي گفته اند در آخر بيعت كردند.« 4 »
_______________________
1- اين شش نفر از جمله ده نفري هستند كه رسول الله صلي الله عليه وسلم به آنها مژده بهشت داده بود.
2- مورخ و محقق معروف شيعه سيد امير علي مي نويسد: عمر خيلي خوب مي توانست كه حضرت علي يا پسر پرهيزگارش عبدالله معروف به ابن عمر را جانشين كند ليكن روي اصل پيروي از وجدان كه از خصايص او بود مساله انتخاب خليفه ي بعد از خود را به نظر شش نفر از سرشناسان مدينه وا گذاشت. (تاريخ عرب و اسلام، ص: 50)
3- مردم شيوه خلافت ابوبكر و عمر را پسنديده و قلبلاً دوست داشتند و يقين نموده بودند روشي كه بتوان آن را خلافت بر شيوه ي پيامبر ناميد همين است و در سايه ي آن از ظلم و جور و از هر خطري محفوظ خواهند ماند، لذا وقتي عثمان اطمينان داد كه بر كتاب خدا و سنت پيامبرصلي الله عليه وسلم عمل مي كند و شيوه ي ابوبكر و عمر را ادامه مي دهد، عبدالرحمن و تمام حاضرين جلسه با اطمينان قلب ابراز خوشحالي نمودند. از سوي ديگر حضرت علي- كه عالم به كتاب و سنت بود و حق اجتهاد داشت- كاملاً حق داشت كه چنين سخني به زبان بياورد، ولي اين براي اطمينان دادن مردم كافي نبود، زيرا آنان شيفته ي برنامه ي خدا پسندانه ي دو خليفه قبلي بودند، لذا عثمان را كه خود را متعهد به كتاب و سنت و شيوه ي آنان كرده بود، ترجيح دادند. ] به همين دليل هنگامي كه حضرت حسن خلافت را به حضرت معاويه واگذار نمود يكي از شرايطش اين بود كه به كتاب خدا و سنت رسول و سيره خلفاي راشدين عمل كند. (ملا باقر مجلسي، جلاء العيون ج: 1، ص: 393، چاپ تهران 1398 ه، الفصول المهمه في معرفه احوال الائمه ص: 163 منتهي الامال، عباس قمي، ص: 314. م [
4- ابن كثير، البدايه و النهايه: 7/147-144،

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

تنظیم خانواده از نظر مذاهب اسلامی

 

تنظیم خانواده از نظر مذاهب اسلامی

پیش از ذکر آرای مذاهب اسلامی ،لازم است مفهوم تنظیم خانواده مشخص شود .

تنظیم خانواده، عبارت است از برنامه ای که زوجین برای توالد وتناسل، رعایت فاصله زایمان ها،

بهداشت ودرمان کودک ومادر وتناسب معیشت با تعداد عایله را درنظر میگیرندکه با موضــــــوع

کنتـــــــــــــــــــــــرل تفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاوت دارد.

نظریاتی که درباره تنظیم خانواده مطـــــــــرح است، عمدتاً وابسته به دو گروه است: گروهی که با

تنظیم خانواده موافق و گـــــــــــــــــــــــــــــــروهی که با آن مخــــــــالف است.

کسانی که با تنظیم خانواده موافق هستند نیز به سه گروه تقسیم میشوند:

1)گروهی که با تنظیم خانواده به طور مطلق موافقند وبرای کنترل جمعیت هیچ محدودیتی غیر از

"سقط جنین"قایل نیستند و حتی "تنظیم خانواده"را یکی از ضروریات اساسی در شرایط کنونی

میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدانند.

بنا بر این نظریه، کنترل جمعیت، قاعدهای همگانی است که لازم است حکومت بـــــــــــــــــــرای

آن برنامه ریزی کند و در صورت لزوم، باید جــــــــــــــامعه را به کنترل مجبور سازد.

2)گروه دیگری که تنظیم خانواده را، تنها با در نظر گرفتن شرایط خاص هر خانواده جایـــــــــــز

می شمارند و بر اساس امکانات فرهنگی، اقتصادی وتربیتی هر خانواده، جلوگیری از بارداری

را مجاز میدانند. این گروه ، دخالت دولت و حکومت را در کنترل مشروع نمیدانند، اگر چه این

دخالت، در حد تبلیغ و تشویق کنترل باشد.

بنابراین نظریه، "تنظیم خانواده"امری فردی، در محدوده اختیار زن و شوهر و مصــــــــــــالح

فـــــــــــــــــــــــــــــــــردی آنهـــــــــــــــــــــــــــــا است.

3)گروه دیگری، نظریه ای بینابین دو گروه یاد شده معتقد هستند،نه تنظیم خانواده را به طور

گسترده جایز می شمارند آنچنان که افزایش جمعیت را خطری عمده،برای آینده بشربداننــد و

برای کنترل جمعیت از هر کوششی فروگزاری نکنند و در هر جا که میتوانند به کنترل توصیه

کنند، و آنچنان محدودیتی قایل هستند که به دولت اجازه ندهند در جایی که مصلحت جامعه و

خانـــــــــــــواده است تشویــــــــــق و تبلیغ به کنترل بارداری کند.

این گروه، تناسب با شرایط جغرافیایی و اقتصادی جامعه و امکانات فرهنگی و اقتصادی هر

خانواده، پیشگیری از تولد فرزند را جایز میدانند.پس طبق این نظریه، چه بسا در کشوری،

این کنترل نباید انجام گیرد، بلکه باید مسلمانان روز به روز افزوده شوند(مانند فلسطین و

...)و در کشوری دیگر، این پیشگیری باید انجام شود و حکومتش، باید متناسب با درک

شرایط و موقعیت محدوده تنظیم خانواده را معین کنند و ابزار کنترل را در اختیار جامعــــــه

قرار دهند و جامعه را به کنترل تشویق کننـــــــــــــــد.

البته این گروه، دخالتهای سخت و تأدیبی حکومت را، برای کنترل جایز نمیدانند واین امور

را مخالف آزادی های انسانی می شمارند.

دلایل گروه موافقان :دلایل متعددی برای ضرورت یا اباحت تنظیم خانواده بیان کرده انــــــد،

مهمترین آنها روایات عزل است. عموم فقیهان اهل تسنن و تشیع عزل را جایز شمرده اند.

دلیل آنان ، روایاتی است که دلالت دارد که در زمان پیامبر گرامی (ص) و امامان بزرگوار،

مسلمانان عزل میکردند و پیامبر (ص)مطلع بود ولی آنها را از این عمل باز نداشت.

به نمونه ای از این روایات اشاره میکنیم:عن جابر(رض) قال:«کنا نعزل علی النبی (ص) و

القرآن ینزل او کنا نعزل والقرآن ینزل». صحیح بخاری/صحیح مسلم

همچنین در کتب اهل تشیع چنین آمده است:

در صحیحه محمدبن مسلم تصریح شده است قال:«سألت ابا عبدالله(ع)عن العزل».

فقال:«ذلک الی الرجل لصرفه حیث ثنا،». وسایل الشیعه

با توجه به آنچه از روایات سنی وشیعه بیان شدهٍ جواز عزل یکی از روشهای رایج در آن

زمان پیشگیری از بارداری بود.

اکنون این پرسش مطرح است که آیا روشهای دیگر جلوگیری از بارداری نیز مانند عـــــزل

جایزند؟ در پاسخ، شایسته است نظر بسیاری از دانشمندان مسلمان معاصررا ذکر میکنیم.از

آن جمله، نظریه دانشمند بزرگ دکتر علامه یوسف قرضاوی است که یقوللاریب ان بقاء

النوع الانسان من اول اغراض الزواج اوهواولها.وبقاء النوع انما یکون بدوام التناسل»

خلاصه ای از فتوای مفتی بزرگ پاکستان،مفتی محمد شفیع عثمانی:

«قطع نسل به صورت"اختصاء"وغیرهحرام قطعی است،چنانچه در عصر پیامبر(ص)بعضی

صحابه، به دلیل اشتغال دایم به عبادت و ریاضت، تقاضای اختصاءو قطع شهوت میکـــردند.

پیامبر(ص)آنها را از این عمل منع کرد. واین آیه قرآن را برای انها قرائت فرمود:«یا ایها

الذین آمنوالا تحرٌموا طیبات ما احل الله لکم ولاتعتدوا اٍن الله لا یحبٌ المعتدین»

جلوگیری از حمل:

این مساٌله، از دوران قدیم رایج بوده بعضی از صحابه، بنابر ضرورت شخصی و فردی "عزل" میکردند، انها از پیامبر گرامی(ص) در باره مشروعیت این کار پرسیدند. آنچه از پاســـــــــــــــــــــــخ

آن حضرت(ص) استفاده میشود، نه منع قطعی و نه جواز صریح است. بدین سبب این مسأله، میان سلف، محل اختلاف است.عدهای به طور مطلق ان را جایز، و عده دیگری آنرا ناپسند و تنهـــــــا

هنگام ضرورت جایز می دانند.

دین گریزی جوانان و درمان آن

«سبعة یظلٌم الله فی ضلٌه یَوم لاضل الا ضلٌه امام عادل وشاب نشافی طاعة الله».

ما معتقدیم انسان به اعتبار ایجاد، موجودی دارای میل فطری به دین است. جریان دین گریزی،یک جریان مخالف طبیعت و فطرت اوست ودارای علل خارجی است. هر معلولی دارای علت اســـــــت.

دین گریزی جوانان نیز دارای عوامل متعددی است که برخی از انها اشاره میکنیم.

1)نارسایی مفاهیم دینی و اعتقادی:اگر علل از بین رفتن ادیان گذشته و انحراف پیروان آنها را بررسی کنیم، عامل مهم، نارسایی مفاهیم دینی و اعتقادی است. به طور مثال در قرون وسطی،

کشیش ها یک سلسله مفاهیم کودکانه و نارسا درباره خدا بوجود آوردند که با حقیقت مطابقت نداشت. این مفاهیم نه تنها روشنفکران را قانع نمی کرد، بلکه متنفر میساخت وبر ضد مکتب الهــــــــی

بر می انگیخت.«فلاماریون» در کتاب «خدا در طبیعت» میگوید:<< کلیسابه این شکل خدا را معرفی میکرد که چشم راستش تا چشم چپش شش هزار فرسخ فاصله دارد>>. بدهی است افرادی که از دانش بهره ای، اگر چه اندک داشته باشند نمی توانند به چنین موجودی معتقد شوند.

.

۲) بی عدالتی وتبعیض اجتماعی:در اکثر کشورهای اسلامی تبعیض و بی عدالتی های اجتماعی حاکم است.

این فضا، برای کسانی که آگاهی کامل از دین ندارند یا در زمینه احکام اسلامی تحقیق نمی کنند، این ذهـــــــــنیت

را ایجاد میکند که حتماً دین اسلام سبب این مشکل هاست. به طبع، این امر سبب دین گریزی وانحـــراف میشود.

3) اظهار نظر غیر متخصص:در بعضی مسایل، همه مردم به خود حق میدهند که اظهار نظر کنند. درمسایل

دینی نیز همین گونه است. حتی در مورد خدا شناسی که از پیچیده ترین مسایل دینی است. البته آن انــــــــدازه از

خداشناسی که عموم مردم باید بدانند ساده وفطری است؛ اما بحث صفات، اسماء، افعال قضاءو قدر الهی بسیــــار

پیچیده است. به تعبیر امیر موٌمنان علی (ع) این امر، دریائی عمیق است و تنها نهنگ ها میتوانند در اعماق این

دریـــــــــــــــــــــــــــــا شنــــــــــــــــــــــــــــور کننـــــــــــــــــــــــــد.

4) بیکاری و تنبلی:بیکاری وتنبلی، بیماریهای خطرناکی هستند که به جسم و فکر آسیب میرسانند و سبب فقر

و قساوت قلبی میشوند، که عامل ایجاد کفر است. همان گونه که در روایت است:«کادالفقر ان یکون کفراً»؛ «یعنی

نزدیک است که فقر به کفر منجر شود»

کار گوهر زندگی اساس بقای حیات اجتماعی است در شکوفایی مادی و معنوی جامعه نقشی اساسی دارد و ســـبب

نشاط فرد و جامعه است.یکی از دانشمندان میگوید:(پس از دیانت، مدرسه ای بهتر از مدرسه کار برای تربیــــــت

انسان ساخته نشده است).

بدین سبب پیامبر رحمت (ص) وقتی دست پینه بسته کارگری را دید، بر آن بوسه زد و فرمود:«این دستی است که آتش آن را لمس نخواهد کرد».

همچنین کار سبب احساس عزت نفس است و استعداد ها را شکوفا میکند و سبب تمرکز قوه خیال است. پـــــرواز

خیال هنگام بیکاری چه بسا سبب میشود که افکار واوهام، فاسد و شیطانی شود. حضرت امیر موٌمنان علی (ع)

میفرماید:«اگر نفس خود را به کاری مشغول نکنی، او تو را مشغول می کند».

5)محیط اخلاقی و اجتماعی نامساعد:محیط ناسالم، دوستان ناباب، برنامه های مستهجن استعمــــــــــاری

و عصیان های اخلاقی و عملی، روح را از مقام والای خود تنزل میدهد. در روایاتآمده است که گناه سیاه دلــــی و

سیاه دلی بی ایمانی می آورد. به عبارت دیگر سیاه کاری، سیاه دلی وآن هم، سیاه فکری وانحــــراف می آورد.

در قرآن مجید آمده است:«ثُمًٌ کَانَ عَقِبَةَ اَلٌَذِینَ اٌَسَــٌُوا اٌلسٌُوّاٌَیٌ اٌَن کَذٌَبُوا بِــٌَایَتِ اٌللهِ». سوره روم، آیه 10تاریخ گواهی زنده است که با گرایش انسان به شهوت و عیش و نوش، سجایای انسانی میمیرد.و بدان ســـــبب،

جامعه سقوط میکند. یک نمونه تاریخی برای این مطلب، داستان سقوط اسپانیای اسلامی است. تلاش کلیســــــا

برای به چنگ آوردن اسپانیا از دست مسلمانان، بی نتیجه بود تا اینکه با نقشه ای ماهرانه، تعالی روحی را از

آنان گرفت. کلیسا، آنان را به باده گساری وعیاشی عادت داد و غیرت و شرفشان را زایل کرد. به دنبــــــــال آن،

سیادت و استقلال و سپس دین و اعتقاداتشان را نابود ساخت.

 

۶)قطع رابطهو خشونت اولیا،مربیان و مصلحان: بدیهی است قطع رابطه و خشونت از دیدگاه اسلام مردود است. انبیا که نخستین مصلحان جامعه هستند

به نرمی و خوش خلقی توصیه شده اند. خداوند خطاب به پیامبر اکرم (ص) میفرماید:«وَلَو کُنـتَ فَظٌَـــــا

غَلِیظَ اَلقَلبِ لَا نَفَضٌُوا مِن حَولِکَ» (سوره آل عمران آیه 159). و به حضرت موسی و هارون میگویــــــــــد:«وَ قُولَا لَهُم قَولًا لٌَیٌِنًا».

7) خواندن مجله ها و کتاب های مبتذل:امروز استعمار، با شیوه های مختلف و مدرن،درتخریب

افکار و عقاید مسلمانان، وارد میدان شده است به ویژه جوانانی که از فرهنگ غنی اسلام آگاهی کامل

ندارنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد.

گروه هایی مشغول فعالیت هستند با انتشار کتب و مجله و پخش برنامه های گمراه کننده وارد صحنـــــــه

نبــــــــــــــــــــــــــرد شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده اند.

چــــــــــــــاره چیســـــــــــــــــت؟؟!!

اولاً: جهان بینی اسلام را معقول، علمی و استدلالی صحیح عرضه بداریم. همچنین باید از دانش و تجربه

متخصصان و نخبگان علمی، در مراکز علمی وآموزشی استفاده کرده نیز باید تبعیض برچیده شـــــــــود و عدالت اجتماعی که هدف غایی اسلام و حکومت امام مهدی است در جوامع اسلامی حاکم شود.

ثانیاً:باید به مشکلات مادی و معنوی جوانان توجه ویژه ای شود.

ثالثاً:باید جوانان را در تربیت و عمل به ایدئولوژی غنی و معنویٌت اسلام جذب کرد.زیرا انسان بــــــــــدون

معنویٌت، حیوان است. پس لازم است دانشمندان و مربیان، به الگوی جوانان هستند، به ایدئولوزی اسلامی

عمل کنند وبه خدا توکل کنند. ومن یتــــــــــــــــوکل عــــــــــــــــلی الله فـــــــــــــــــــهو حسبـــــــــــــــــه.

_____________________________________________________________

منابع و مأخذ

1.تعلیم و تربیت، دکتر سعید محمود باقر حجتی

2.ضبط ولادت، مفتی محمد شفیع عثمانی

3.علل گرایش مادیگری، مطهری

4. مشکلات الشباب دکتر محمد سعید رمضان البوطی

5.تنظیم النسل، دکتر یوسف قرضاوی

6.اسلام و تنظیم خانواده، سید محمدعلی ایازی

«(برگرفته از محقق بزرگوار مولوی عبدالله دوستی)»

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

شهادت سيدنا عمر فاروق رضي الله عنه

شهادت سيدنا عمر فاروق   رضي الله عنه

حضرت فاروق اعظمرضي الله عنه به هيچ فرد ذمي بالغ اجازه ورود به مدينه نمي داد، تا اينكه يك بار مغيره بن شعبه كه استاندار كوفه بود در مورد غلامي صنعتگر بنام فيروز كه معروف به ابولؤلؤ بود، از وي اجازه ورود به مدينه خواست. فيروز برده اي مجوسي و ايراني بود و بعضي گفته اند نصراني بوده و اصليت او از «نهاوند» بوده است. روميان او را اسير كرده و از طريق آنان بدست مسلمين رسيده بود. هنگامي كه در سال بيست و يكم هجري اسراي نهاوند به مدينه آورده شدند، ابولؤلؤ با هركودكي كه برخورد مي كرد، دست بر سر او مي كشيد و در حال گريه مي گفت: عمر جگرم را آب كرد.

مغيره، ابولؤلؤ را –كه هم نجار و هم نقاش و هم آهنگر بود- براي كار آزاد گذاشته  هر روز از او چهار درهم مي گرفت، به حضور خليفه آمد و از صاحب خود مغيره شكايت كرد كه روزي چهار درهم بر ذمه اش گذاشته كه سنگين است، از سيدنا عمر خواست كه مغيره را تحت فشار قرار دهد تا نسبت به تقيلل آن اقدام كند. سيدنا عمر از كسب و كارش پرسيد، جواب داد من كارهاي نجاري، نقاشي و آهنگري دارم، وي جواب داد چهار درهم در برابر اين حرفه هاي پر درآمد زياد نيست، از خدا بترس و با آقاي خود با نكويي رفتار كن. در ضمن سيدنا عمر تصميم داست كه مغيره را نيز در حق او سفارش كند. ولي جواب ايشان به مذاق ابولؤلؤ خوش نيامد و با قلبي پر از كينه و خشم آن جا را ترك گفت. خنجري دو لبه ساخت و با زهر آلوده كرد، سپس نزد هرمزان يكي از سرداران قديم ايراني رفت و به او گفت، به نظرت اين خنجر چطور است؟ هرمزان گفت: هر كس را با آن بزني خواهد مرد، بدين ترتيب توطئه اي ننگين توسط زرتشتيان ايراني آن زمان در حال شكل گيري بود كه بر اساس خشم و كينه‌ي ملي و قومي و انتقام جويي شخصي، طرح ريزي شده بود.

عبدالحرمن بن ابو بكررضي الله عنه رزو شهادت سيدنا عمر گفت: ديشب، هرمزان و ابولؤلؤ و جفينه را ديدم كه به گوشه اي با هم بسيار سري و خصوصي گفتگو مي كردند، به محض اينكه مرا ديدند با سرعت از يكديگر جدا شدند و همچنين خنجري كه بوسيله آن سيدنا عمر به شهادت رسيده از دست يكي از آنها به زمين افتاد. به همين دليل بسياري از محققان مي گويند قتل عمر بر اساس برنامه اي از پيش طرح شده و سازش قبلي صورت گرفته كه مجوسيان ايراني و يهوديان با هم شريك بودند، و اينگونه حوادث از ملتهاي مغلوب كه كشورشان فتح شده و آزادي و سلطه‌ي خود را كه در راه اغراض شخصي و نژادي بكار مي گرفتند، از دست داده اند، تازگي ندارد و جاي شگفتي نيست.

داستان شهادت سيدنا عمر رضي الله عنه از اين قرار بود كه در روز حادثه طبق معمول مسلمانان در صفوف منظم نماز قرار گرفتند حضرت عمر جلو رفت تا بعنوان امام، اقامه‌ي نماز كند، لحظه اي پس از آنكه تكبير گفت، فيروز از پشت سر شش ضربه‌ي پي در پي بر او وارد كرد و پا به فرار گذاشت و از چپ و راست، مسلمانان صف اول را با خنجر دو لبه‌ي خود مجروح مي ساخت، بدينوسيله توانست سيزده نفر را مجروح كند. در اين هنگام عبدالرحمن بن عوفرضي الله عنه برنس(۱)                                       ضخيم و سنگين خود را بر سر آن مجوسي انداخت. وقتي دستگير شد بلافاصله دست به خودكشي زد. عمر رضي الله عنه بر كف مسجد افتاد در حالي كه اين آيه قرآن بر زبانش بود كه: «و كان امرالله قدرا مقدورا»؛ كار خدا همواره حساب شده و روي برنامه دقيقي است.(۲)                                          سيدنا عمر رضي الله عنه پرسيد قاتلم چه كسي است؟ جواب دادند: فيروز! فرمود: خدا را شكر كه قاتل من فردي است كه در حضور خدا، حتي با يك سجده كه براي خدا انجام داده باشد، نمي تواند با من طرح دعوا نمايد، يقين مي دانستم هيچ فرد عرب و مسلماني سوء قصدي نسبت به من نداشته است.(۳)سپس به پسرش عبدالله گفت: سلام مرا به ام المومنين عايشه رضي الله عنها برسان و بگو عمر كسب اجازه مي كند تا در كنار دو يارش (پيامبر و ابوبكر) دفن گردد، هنگام اجازه خواستن كلمه «امير المومنين» را بكار نبر، زيرا من از امروز به بعد امير مومنان نيستم. عبدالله وقتي به حضور عايشه رسيد متوجه شد كه ايشان نشسته و گريه مي كنند، عبدالله سلام و پيغام عمر را ابلاغ كرد، عايشه گفت: من در نظر داشتم اين محل را براي خود نگهدارم ولي عمر را بر خود ترجيح مي دهم. عبدالله بسوي پدر بازگشت، عمر مشتاقانه پرسيد چه خبر آوردي؟ عبدالله عرض كرد خبري كه شما را بسيار خوشنود مي گرداند، عمر گفت: الحمدلله اين بزرگترين آرزوي من بود، سپس به عبدالله توصيه كرد كه بعد از وفات مرا در تابوتي بگذاريد و بر در خانه‌ي ام المومنين بايستيد و مجددا از او اجازه بخواهيد و بگوييد عمر اجازه مي خواهد اگر اجازه دادند مرا در كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم و ابوبكر به خاك بسپاريد و الا به گورستان عمومي مسلمين برگردانيد، زيرا مي ترسم اجازه او بخاطر رعايت مقام و موقعيت من بوده است. وقتي جنازه وي را براي دفن بدوش كشيدند مسلمين چنان دچار اندوه شدند كه گويا هرگز قبلا به چنان مصيبتي گرفتار نشده اند، چون به در خانه رسيدند در آنجا توقف نموده و اجازه خواستند. ام المومنين فرمود: ادخل بسلام (به سلامتي وارد شو) و بدين ترتيب در محلي كه خداوند مي خواست در كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم و ابوبكررضي الله عنه دفن گرديد.(۴)

نويسنده‌ي شيعه دكتر سيد امير علي در كتاب معروفش «تاريخ عرب و اسلام» در اين مورد مي نويسد: «كانت وفاة عمر خسارة فادحة و حادثة كبيرا للاسلام»(۵)؛                                                         وفات عمر صدمه و فاجعه بزرگي براي اسلام بود.

[نيز در كتاب ديگرش «روح اسلام» مي نويسد: عمر بعد از اسلام آوردن يكي از سنگرهاي ايمان شد.(۶) و مرگ اين مرد بزرگ به دست يك قاتل، بدون شك فقداني براي حكومت (اسلامي) بود.(۷)             دومين جانشين رسول اللهصلي الله عليه وسلم در بيست و ششم ذي الحجه سال 23 هجري در عمر شصت و سه سالگي ضربت خورد و سه روز بعد از سوء قصد درگذشت و در روز شنبه اول محرم پيكر پاكش به خاك سپرده شد. دوره خلافت پر بارش ده سال و شش ماه و چهار روز بود.

____________________
(۱)  لباس كلاه دار از پيراهن و باراني و غيره (مترجم به نقل از فرهنگ بزرگ جامع نوين)
(۲)  ابن سعد، طبقات ج1ص252*253 و كتب تاريخ
(۳)  اسد الغابه ج4ص47
(۴) ابن سعد ج1ص244
(۵) (دائرة المعارف ج2ص230 در شرح زندگي ابولؤلؤ)
(۶) روح اسلام ص46 انتشارات آستان قدس 1366ه(
(۷)  همان منبع ص259

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

امير المومنين عمر فاروق رضي الله عنه

امير المومنين عمر فاروق  رضي الله عنه دومین جانشین پیامبر اسلام (ص)

 

نقش انتخاب عمر  رضي الله عنهبه خلافت در مقطع حساسي از تاريخ اسلام

ابوبكر رضي الله عنه در روزهاي آخر عمر خود با همه پرسي و مراجعه با آراي عمومي عمر  رضي الله عنه را براي جانشيني خود انتخاب كرد. ابوبكر اگرچه به لياقت شايستگي عمررضي الله عنه  اطمينان داشت و او را بخوبي مي شناخت با اين وجود او را به مقام خلافت انتصاب نكرد بلكه بخاطر احترام به افكار عمومي به آراي مردم مراجعه نمود و پس از اينكه از بزرگان مهاجر و انصار نظر خواهي كرد به جانشيني سيدنا عمر وصيت كرد و متن وصيت نامه را در ملاء عام براي مردم خواند و به مسجد رفت و خطاب به مردم چنين گفت: من كسي را از ميان بستگان و خويشان خود براي بدست گرفتن زمام رهبري شما انتخاب نكرده ام بلكه منتخب من عمر است مردم يكصدا جواب دادند: «سمعنا و اطعنا» -شنيديم و اطاعت كرديم- و در كتاب اخبار عمر ص 61 آمده است كه حضرت علي مرتضي فرمود: «ما جز به عمر به كسي ديگر راضي نيستيم.(۱)                                                                                         نويسنده و حقوقدان معروف شيعه سيد امير علي در كتاب «روح الاسلام» مي نويسد ابوبكر قبل از فوت عمر را به جانشيني انتخاب كرد و اين مطلب به وسيله عامه مردم از جمله اهل بيت محمدصلي الله عليه وسلم پذيرفته شد.»(۲)                                                                                                           ابوبكررضي الله عنه بخوبي مي دانست كه فاروق اعظمرضي الله عنه مردي قوي، قاطع و صبور است كه توانايي گرداندن چرخ عظيم خلافت و تاب و تحمل مشقات آن را دارد و مي تواند در حساس ترين برهه از تاريخ، دين جديد و ملت نوپا را در سپيده دم فتوحات بزرگ رهبري كند.

در آن وقت دو ابر قدرت بزرگ تاريخ –امپراطوري روم و امپراطوري ساساني- در آستانه سر تسليم فرود آوردن، در برابر حكومت اسلامي بودند، و ثروت و خزاين آنها و اسباب رفاه و جامعه متكبر آنها در شرف انتقال به ملتي بود كه از قرنها با زندگي صحرايي و چادر نشيني عادت كرده بودند و با زندگي شهري و تمدن مدرن آن زمان آشنايي نداشتند تا جايي كه وقتي در عراق براي اولين بار كافور را ديدند فكر كردند نمك است و چه بسا كه بعضيها آن را در خمير آرد نريخته باشند!(۳)                                                  و از سوي ديگر اين امت فاتح با مشكلي ديگر مواجه بود و آن اينكه چگونه مي تواند هم زندگي نمونه ديني و سلحشوري عربي و حفظ ارزشهاي اسلامي و سنتهاي پيامبر صلي الله عليه وسلم را داشته باشد و هم شهرهاي پهناور فتح شده و رهبري ملتهاي متمدن را كه فرهنگ و تمدني متفاوت و پيشرفته داشتند را اداره كند.

با در نظر گرفتن همه‌ي اين شرايط به اين نتيجه مي رسيم كه انتخاب عمر رضي الله عنه انتخابي بموقع و موفق و الهام شده از جانب الله بوده است و بدينوسيله خداوند اين دين را مورد لطف خود قرار داده و خواسته است آن را بر تمام اديان غالب گردانيده و بر جهان پهناور و جامعه بيمار و قدرتهايي كه زمام بشريت را بدست گرفته و آزادي آنها را سلب كرده بود، پيروز بگرداند.

سيدنا عمر رضي الله عنه يگانه هماورد شايسته و امين توانايي بود كه در تحقق بخشيدن اهداف اسلام و آرمانهاي پيامبر و جانشين وي بي همتا بود.

حضرت عمر رضي الله عنه محبوبيت خاصي در قلوب مسلمين داشت و در عين حال از چنان ابهتي برخوردار بود كه جلو هرگونه خودسري را مي گرفت كه بهترين نمونه آن بركنار نمودن خالد بن وليدرضي الله عنه از سمت فرماندهي سپاه اسلام بود. آري همان خالد كه رسول اللهصلي الله عليه وسلم او را شمشير خدا لقب داده بود. خالد بر اثر فتوحات و پيروزيهاي پي در پي زبانزد خاص و عام بود. حضور او در جنگها نشانه‌ي پيروزي محسوب مي شد. بنابراين وجودش را هاله اي از حس سرافرازي فرا گرفته بود. ماجراي عزل او روزي صورت گرفت كه مسلمين بيش از هر روز ديگر به او نياز داشتند. حكم عزل وي درست هنگامي به او ابلاغ شد كه سپاه اسلام در برابر روميها در روز جنگ يرموك صف كشيده بود. حضرت عمر رضي الله عنه اين سرباز با نفوذ و متهور را بركنار نمود و بجايش ابوعبيده را به فرماندهي لشكر اسلام برگزيد. خالد كه فرماندهي بي نظير بود و برق شمشيرش عراق و سوريه را به اسلام پيوند داده بود بدون هيچگونه واكنشي در برابر اين فرمان خاضعانه گفت: «سمعناو طاعتا لامير المومنين»؛ فرمان امير المومنين را از دل و جان پذيرا هستم.(۴)                                                                      و هنگامي كه يكي از سربازان به وقوع فتنه و مصيبت بر اثر اين تغيير اشاره كرد؛ خالد در پاسخ گفت: «تا زماني كه عمر زنده است از فتنه و آشوب نشان و اثري نخواهد بود»(۵)                                          اين حادثه از سويي عشق خالد به حقيقت و تسليم او در برابر فرمان خليفه محبوب را نشان مي دهد كه نظيري در تاريخ فرماندهي نظامي ندارد و از سويي ديگر قدرت و شكوه خلافت سيدنا عمر رضي الله عنه و تسلط او بر اوضاع را به نمايش مي گذارد.

همچنين ماجراي محمد فرزند عمرو بن عاص فاتح و استاندار مصر قابل اهميت است. در مدتي كه عمرو بن عاص استاندار مصر بود يكبار مسابقه اسب دواني برگزار شد. در اين مسابقه اسب محمد در دست يكي از سواركاران بود در جريان مسابقه يكي از اسبها كه شباهت زيادي به اسب محمد داشت از بقيه اسبها سبقت گرفت محمد كه در جمع تماشاچيان قرار داشت فكر كرد كه اسب اوست، لذا گفت: به پروردگار كعبه سوگند كه اسب من جلو افتاد. اما صاحب اصلي آن اسب كه مردي مصري بود، فرياد زد بخداي كعبه سوگند كه اسب من برنده شده است؛ محمد بن عمر از خشم تازيانه اي به آن مرد زد و گفت: بگير، من اشراف زاده هستم. آن مرد به حضرت عمر شكايت برد وي عمرو بن عاص و فرزندش را به مدينه احضار كرد و پس از محاكمه به مرد مصري گفت: اين تازيانه را بگير و اشراف زاده را بزن! و سپس به عمرو گفت: اي عمرو! از كي مردم را برده قرار دادي؛ حال آنكه از مادر آزاد متولد شده اند؟(۶)_______________
(۱)  رجوع شود به كتابهاي شرح زندگاني خليفه دوم، اثر شبلي و سيماي صادق فاروق اعظم اثر ملا عبدالله احمديان و فاروق اعظم اثر هيكل و تاريخ الكامل ابن اثير و تاريخ ابن جوزي و ديگر كتب تاريخ (مترجم) 
(۲)  روح اسلام ص 123 آستان قدس رضوي 1366 (مترجم)
(۳)  البدايه و النهايه ج7ص67
(۴)  البدايه و النهايه ج7ص18-19                                                                                               (۵)  قاضي ابويسف كتاب الخراج ص87 و تاريخ طبري ص2527 . (تاريخ طبري ص2528)                           (۶)  ابن جوزي: سيره عمر بن الخطاب، ص86 چاپ مصر 1331هـ


+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

زندگي حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه

زندگي حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه

چون حضرت ابوبكر رضي الله عنه اولين متهم در كودتا عليه حضرت على رضي الله عنه است نا چاريم شخصيت آن حضرت را كمى بيشتر مورد بررسى قرار دهيم و به سابقه زندگى او بنگريم شايد با يافتن حسن يا سوء سابقه جوابى قانع كننده درله و يا عليه اين ادعا بيابيم . يكى از مهم ترين دلايلى كه باعث شده تا رسول خدا حضرت محمد را خيلى دوست بداريم اين است كه ايشان در ابتداء يكه و تنها در محيط خشن مكه براى نشر اسلام و هدايت مردم متحمل زحمات فراوان و طاقت فرسائى شدند اول خديجه به ايشان ايمان آورد و سپس حضرت ابوبكر . البته اهل تشيع مى گويد دوم على بود وسوم ويا چهارم يا شايد هم پنجم ابوبكر بود قبول است زياد فرق ندارد اما اين نكته نا گفته نماند كه حضرت على در خانه پيامبر بزرگ شده بود و 8 سال داشته اما ابوبكر دوست وهم عمر ايشان بودند .ايمان ابوبكر رضي الله عنه خيلى زياد بود وآنچه را كه پيامبر مى فرمود باجان دل مى پذيرفت يك روز رسول خدا ادعا كرد كه يكشب رفته به بيت المقدس واز آنجا رفته آسمان و آسمان هفتم را هم ديده و پس در عين شب بر گشته است به زمين . ابو جهل به تمسخر اين حرف را براى ابوبكر تعريف كرد او گفت آيا محمد صلي الله عليه وآله وسلم اينرا گفته ابوجهل خنده كنان گفت (بله اين ادعاى اوست) ابوبكرجواب داد (پس راست مى گويد ) اينگونه اعمال باعث شد كه او به لقب صديق مفتخر گردد از جمله كارهاى آن حضرت كه نشان دهنده خلوص ومحبت وارادت وى نسبت به آخرين فرستاده خداست تزويج دختر 9 ساله خويش به حضرت محمد كه آنزمان 50 ساله بودند است او دختر خود را وقتى به حضرت محمد بزنى داد كه آن حضرت درنهايت ضعف بودند و خطر از هر طرف ايشان را تهديد ميكرد و در آستانه فرار از شهر و ديار خود بودند . حضرت ابوبكر در تمام سختيها شريك و يار پيامبر بودند و آنگاه كه فرمان هجرت آمد همه مسلمانان از مكه رفتند تنها حضرت محمد ابوبكر و على باقى ماندند وقرار براين شد  كه على كه خانواده متشخص ترى داشت در مكه بماند و خطر خوابيدن در جاى رسول الله را به جان بخرد و ابوبكر همراه آن حضرت هجرت كند و خطر تعقيب ددمنشان را پذيرا شود در اينجا دنباله سر گذشت ابوبكر را رها مى كنم تا اين نكته را بگويم كه اگر ما از فضايل على در اين كتاب چيزى ننوشتيم يا اندكى نوشتيم نه به آن معنى است كه اعتراف به قهرمانى على نداريم بلكه فقط به آن دليل است كه خوشبختانه در مورد اين صحابى جليل القدر با عالمان شيعه موافقيم وآنچه كه آنها بودن غلو مى گويند ، از عقايد مسلمه ما نيز هست .  بارى ابوبكر با پيامبر همراه شد و كفار به تعقيب آنان پرداختند حضرت پيامبر و يار همراهش در غار ثور ماواء گرفتند اما كفار به مدد ره يابان تا به در غار نيز رسيدند در اين اثنا ابوبكر از خطرى كه او و  پيامبر را تهديد ميكرد و قدم به قدم به آن دو نزديك مى شد حزين و غمگين شد پيامبر به او فرمود اندوه مخور كه خدابا ماست آيات قرآن ازواقعات فوق اينطور ياد ميكند .( إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَينِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَهَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَهُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ)سورة التوبة آية 40 ( اگر نصرت ندهيد پيامبر را (چه باك ) كه خدا ياريش داد و پيروزش گرداند هنگامى اخراج كردند او را كافران، وقتى دومى از دو نفرى بود كه د رغار بودند وقتى كه به يار خود گفت ( غمگين مشو كه خدا باماست ) پس نازل كرد خدا آرامش را بر او و ياريش كرد به لشكرى كه نديدند آن را و  كلمه كافران را فروتر ساخت و سخن خدا همانا كه بلند وغالب است وخدا عزيز وحكيم است .) ازجمله (خدا باماست ) معلوم مىشود كه منظور پيامبر در آيه اين است كه ( اى ابوبكر خدا با من و تو ست ) و ميدانيم خدا ب اهمه است با كافرو با مسلمان مراقب همه است اما پيامبر در اينجا قصد ديگرى دارد او منظورش اين است كه ( اى ابوبكر ناراحت نباش چون خدا با من و توست ) يعنى الله با رحمتش با من و توست اگر به جاى ابوبكر حضرت على همراه پيامبر بود حتماً حالا بچه هاى كوچك شيعه اين آيه را حفظ ميكردند و كلمه ( الله معنا) ورد و شعار مذهب شيعه مى شد اما از نظر آنها بدبختى دراينجاست كه آيه درحق حضرت ابوبكر است پس بايد به طريقه اى ديگر تفسير شود پس علماى شيعه آمدند وگفتند ( ابوبكر ناقص الايمان بود زيرا ترسيد ) وبا طرفندى خاص كلمه حزن را در فارسى به ترس ترجمه كردند در حاليكه معنى درست آن درزبان پارسى حزن و غم و اندوه است و حق هم بود كه ابوبكر از شكست اسلام و پيروزى كفر و شهادت پيامبر و خودش حزين و اندوهگين شود اگر اين عيبى باشد متوجه پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم هم هست زيرا ايشان هم گاهى حزين مى شدند خداوند خطاب به او مى فرمايد . ( قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يقُولُونَ ) الانعام آية 33 (بدرستكه ميدانيم كه تو را اندوهگين مى سازد آنچه كه آنها مى گويند)اما براى كسى كه حزن را به ترس ترجمه مىكند لازم است گفته شود كه اولاً ازخدا بترسد وترجمه دقيق بنمايد وترجمه را تحريف نكند وثانياً حتى ترس هم درچنين لحظات گناه نيست فرشتگان خداوند(ج) به حضرت لوط ميگويند . ( وَلَمَّا أَنْ جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِيءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَقَالُوا لا تَخَفْ وَلا تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوكَ ) (العنكبوت:33) (و هنگاميكه فرستادگان ماپيش لوط آمدند تنگدل و اندوهگين شد بسبت آنها فرشتگان گفتند نه بترس ونه اندوهگين شو ما ترا نجات ميدهيم .) باقران جوابشان را داديم شايد گردن به حق فرود آرند . ابوبكر درمدينه نيز خدمات درخشانى انجام داد ودر كليه جنگها همراه پيامبر بود اول ايمان آورد وبعد هجرت كرد پس جهاد نمود وبه حق مشمول اين آيات است ( الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَهً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَهٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ ) سورة التوبة 20ـ22 (  كسانيكه ايمان آوردند وهجرت كردند وجهاد نمودند با مال وجان درراه خدا آنها داراى مرتبه اى بلند تر در نزد خدايند وآنها پيروز شدگان هستند خدايشان به آنها بشارت رحمت و خشنودى و باغهاى بهشت را ميدهد كه در آن نعمت جاودان مقيم هستند و خدا در نزد او پاداش بزرگ است .) ابوبكر علاوه بر اينها انفاق نيز مى نمود وقتى يكى از فاميلهاى فقيرش كه هميشه مورد لطف او بود و از او كمك مالى در يافت ميكرد عليه عايشه در ماجراى غوغاى منافقان شايعه پراكنى كرد ابوبكر قسم خورد كه ديگر به او كمك نكند اما اين آيات نازل شد . ( وَلا يَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعة أَنْ يؤْتُوا أُولِي الْقُرْبَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) (النور:22 ) (و نبايد كه قسم بخورند دارندگان مال مكنت از شما به اينكه به خويشاوندان و فقيران و مهاجران راه خدا چيزى ندهند بايد كه عفو كنند و در گذرند آيا دوست نداريد كه خدا از شما بگذرد و خدا غفور و رحيم  است) ابوبكر وقتى اين آيه را شنيد . (الاتحبون ان يغفرالله لكم) ( آيا دوست نداريد كه خدا شما را بيامرزد ) گفت : چرا دوست داريم كه خدا مرا بيامرزد پس به كمك خود ادامه داد تامشمول رحمت خدا شود.
او در جنگها از جان مايه ميگذاشت فرزند كافرش در جنگ در صف كفار بود بعدها كه مسلمان شد به پدرش گفت ( پدرجان در يكى از ساعات جنگ در پشت تو قرار گرفتم اما رحمت پدر فرزندى مانع ازحمله من به توشد ) ابوبكر فرمود ( به خدا اگر من در چنان موقعيتى بودم به تو رحم نمى كردم ) او از مال خود نيز در راه پيشرفت اسلام گذشت . در روزهائيكه پيامبر بيمار بودند بيماريى كه منجربه رحلت حضرت شد اين ابوبكر بود كه به امر رسول خدا پيش نماز مردم شد . پس از وفات آن حضرت نيز سكان كشتى طوفان زده اسلام در دستهاى پر توان و پر تدبير ابوبكر قرار گرفت و با آنكه مدت خلافت ايشان كوتاه بود اما با اين و جود كارنامه درخشانى از ايشان باقى ماند. مدعيان نبوت و مرتدان را از بين برد و به مرزهاى ايران و روم لشكر كشيد و طعم شكست را به ابر قدرتهاى زمان خود چشاند و چون در جنگ با پيامبران دروغين خيلى از حافظان و قاريان قرآن شهيد شدند ابو بكر احساس خطر كرد و دستور جمع آورى قرآن
را صادر كرد و اين نيز از جمله كارهاى عظيم آن حضرت است . خدايش درجه بلند عطا فرمايد آمين .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

حضرت ابوبکر صدیق (رض) اولین خلیفه

حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه نخستين جانشين پيامبر

لحظه اي حساس و سرنوشت ساز

رسول خدا حضرت محمد در حالي به ديدار پروردگارش شتافت، كه هنوز اسلام در برابر اقيانوس بيكران جاهليت، ( با عقايد شركي، اخلاق حيواني و رفتارهاي وحشيانه) و جوامع فاسد و حكومتهاي ظالم و بيدادگر همچون جزيره اي كوچك بود. عربها تازه به اسلام گراييده بودند و در زندگي جاهلي پيشين خود به وحدت و انسجام تسليم شدن در برابر يك نظام، خوي نگرفته بودند. بنابراين، رحلت رسول خدا در چنين موقعيتي از حساس تر ين و سرنوشت ساز تر ين لحظات تاريخ اسلام و بزرگترين آزمايش براي امت اسلامي به شمار مي آمد.

اديان بزرگ جهان قبل از اسلام كه پيروان آنها روزي مناطق وسيعي از دنيا را در اختيار داشتند، سرانجام طعمه ي انحراف و تحريف و دستخوش توطئه هاي داخلي و جنگهاي خارجي گرديده نابود شدند، به دليل اينكه بعد از رحلت پيشوايان نخستين آن اديان، جانشيني و بيان مقاصد و تعاليم آنها به افراد ضعيفي سپرده شد كه از اهداف و پايه هاي زير بنايي اديان ياد شده شناخت دقيقي نداشتند، يا عزم و اخلاصي كه براي جانشين يك پيشوا و بنيان گذار مذهب ضروري بود در آنها يافت نمي شد، يا اينكه از غيرت و شهامتي كه براي حفظ اصالت آن اديان و تعاليم آنها لازم بود برخوردار نبودند، يا حرص ثروت اندوزي و كسب مقام و قدرت در قلوب آنها ريشه دوا نده بود.

در نتيجه، اين اديان و مذاهب قدرتمند در نظامها و فلسفه هايي كه براي نابودي آنها به وجود آمده بود، ذوب شدند يا اينكه با آنها طبق مصلحت روز به مصالحه و سازش تن دادند. آنان مذهب را به نفع حكام وقت مورد استفاده قرار دادند تا مذهب بتواند رضايت حكامي را كه به آن مي گرايند، جلب نمايد.

اين حكام به جاي ترويج و نفع رساني به مذهب، بيشتر به بهره برداري از آن پرداختند، اديان بر همايي، بودايي و زردتشتي در پس از فقدان نخستين موسسان خود به چنين سرنوشتي دچار مدت كوتاهي شدند. مذهب يهود نيز با سرعت گرفتار تحريف و چنين تزويري شد، و مسيحست نيز پس از حضرت مسيح عليه السلام با همين فرجام مواجه گشت.

مسلمين بعد از رحلت رسول الله  با بحران بزرگي مواجه گشتند، بحراني كه راه گريزي از آن وجود نداشت و بايد روزي با آن روبرو مي شدند، زيرا ((شيوه و سنت الهي نسبت به امتهاي گذشته نيز چنين بوده و سنت الهي تغيير ناپذير است)) (احزاب:62 )

يگانه راه حل اين مشكل و چيره گشتن بر اين بحران بزرگ كه امت اسلامي با آن دست به گريبان بود، جز انتخاب خليفه و جانشيني كه داراي ويژگيهايي باشد كه به توفيق خدا بتواند دين را از تحريف و دستبرد، و امت اسلامي را از انحراف باز دارد؛ چيز ديگري نبود. حضرت علي  مي فرمايد: (( در حكم خداوند و دين اسلام بر عموم مسلمين واجب است بعد از اينكه امام و پيشواي آنان مرد يا كشته شد... هيچ عملي انجام ندهند و به هيچ كاري دست نزنند و قدمي به جلو بر ندارند پيش از آنكه براي خودشان پيشوايي عفيف، دانشمند، خدا ترس و آشنا به قضا و سنت انتخاب نمايند تا در بين ايشان به حكومت بپردازند))( 1 )
____________________________
1- بحارالانوار، ج: 8 و 18، ص: 513 ، نقل از كتاب شوري و بيعت.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

حکم کسی که برخی از اصحاب را دشنام می‌دهد

حکم کسی که برخی از اصحاب را دشنام می‌دهد که طعن در دينشان باشد         مانند اینکه آنان را به کفر و یا فسق متهم نماید، در حالیکه جزو کسانی باشد که فضل و بزرگواریش به تواتر رسیده باشد (برخی از علماء این قید تواتر را مخصوص خلفا می‌دانند و برخی آنرا مخصوص ابوبکر و عمر، و برخی نیز هستند که میان کسانی که فضیلت آنان توسط نصوص متواتر و غیر متواتر ثابت شده، تفاوت می‌گذارند؛ و یا کسانی که نسبت کفر را به دشنام‌دهندگان خلفاء می‌دهند، معتقد هستند که تنها وقتی که سب به کفر نمایند می‌توان آنان را کافر دانست، ولی دیگران می‌گویند هر سبی که طعن در دین باشد باعث کفر است).
چنین سبی بطور قطع کفر است، چون تکذیب امر متواتر را می‌کند.
ابومحمد بن ابی‌زید از سحنون روایت کرده که گفت: «هر کس در مورد ابوبکر و عمر و عثمان و علی بگوید که آنان بر گمراهی و کفر بوده‌اند، کشته می‌شوند و اگر غیر از آنان از صحابه را به چنین چیزی متهم کنند، بزرگترین عقوبت را داده می‌شوند»  و هشام بن عمار می‌گوید: از امام مالک شنیدم که می‌گفت: هرکس ابوبکر و عمر را سب و دشنام دهد کشته می‌شود، و هر کس عایشه را دشنام دهد کشته می‌شود، چون خداوند در حق او می‌فرماید: ]يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ[ . (النور:)«خداوند شما را اندرز مى‏دهد كه هرگز چنين كارى را تكرار نكنيد اگر ايمان داريد!».
پس هر کس او را متهم نماید با قرآن مخالفت ورزیده، و کسی که مخالفت قرآن نماید کشته خواهد شد .  ولی امام مالک در روایتی دیگر می‌گوید: هر کس ابوبکر را دشنام دهد، حد زده می‌شود و هر کس عایشه را سب نماید کشته می‌شود، گفتند چرا؟ فرمود: کسی که عایشه را متهم نماید با صریح قرآن مخالفت ورزیده است.
ظاهراً منظور امام مالک در مورد سب ابوبکر این است که سب غیر از کفر باشد، چون بقیه سخنان امام مالک این را توضیح می‌دهد و گفت: هر کس عایشه را سب دهد با قرآن مخالفت ورزیده، و این سب دادن، یک سب مخصوص است که هر کس بگوید کافر می‌شود، پس هر سبی را شامل نمی‌شود، چون از امام مالک روایت شده که هر کس اصحابی را که درجه‌اش از ابوبکر پایین‌تر است، تکفیر نماید، کشته می‌شود.
هیثمی گفته است: می‌توان بطور خلاصه گفت که سب ابوبکر نزد حنفیه کفر است، و بنابر یکی از دو قول امام شافعی و مشهور مذهب مالک، موجب حد می‌شود، و کفر نیست منتها امام مالک وقتی که در مورد خوارج اظهارنظر کرد گفت این اعمال باعث کفر می‌شود، پس مسأله چنین است که اگر سب غیر کفر باشد، شخص کافر نمی‌شود و اگر دشنام دهنده نسبت کفر را بدهد، کافر می‌شود .
باز هم می‌گوید: تکفیر ابوبکر و امثال او که پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به آنان وعده بهشت را داده است، اصحاب شافعی در این باره چیزی نگفته‌اند، ولی چیزی که من می‌گویم این است که بطور قطع باعث کفر می‌شود .         خرشی می‌گوید: هر کس عایشه را به چیزی متهم کند که خدا او را از آن تبرئه نموده است، و یا انکار صحابه بودن ابوبکر را نماید و یا مسلمان بودن عشره مبشره را انکار بکند، و یا مسلمان بودن تمام اصحاب را انکار کند، و خلفای چهارگانه را تکفیر نماید و یا یک نفر از آنان را، کافر می‌شد .
بغدادی می‌گوید: علماء گفته‌‌اند: هر کس یکی از عشره مبشره را تکفیر نماید کافر است، و هر کس یکی از همسران پیامبر را هر کدام که باشد تکفیر نماید، کافر است، و یا برخی از آنان را تکفیر نماید کافر است.
در این مسأله اختلاف مشهوری وجود دارد که چه بسا اقوال راجح را تا اینجا آوردیم ولی آنان که می‌گویند کسانی که چنین وضعیتی دارند کافر نمی‌شوند، بطور اجماع می‌گویند فاسق هستند چون مرتکب یکی از گناهان کبیره شده است. پس مستحق تعزیر و تأدیب می‌باشد و این تعزیر بر اساس منزلت صحابی و دشنامی است که مرتکب شده است.
در اینجا به ترتیب این احکام را بیان خواهیم نمود:
هیثمی می‌گوید: تمام کسانی که معتقد هستند که دشنام‌دهندگان اصحاب کافر نیستند بطور اجماع می‌گویند که فاسق هستند .
و ابن تیمیه می‌گوید: ابراهیم النخعی گفت: گفته می‌شد که دشنام دادن ابوبکر و عمر از گناهان کبیره است، و ابواسحاق السبیعی نیز همین را می‌گفت. خداوند فرموده: ]إِن تَجْتَنِبُواْ كَبَآئِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ[. (النساء)   اگر از گناهان بزرگى كه از آن نهى مى‏شويد پرهيز كنيد.
وقتی که دشنام دادنشان اینگونه باشد، کمترین عقوبتی که برایش در نظر گرفته می‌شود، تعزیر است، چون تعزیر برای هر جرمی که حد و کفاره نداشته باشد اعمال می‌شود، و این چیزی است که میان اهل علم و فقه اختلافی وجود ندارد، از صحابی و تابعین گرفته تا بقیه علمای اهل سنت و جماعت، بلکه اینها بطور اجماع می‌گویند باید بر ایشان درود فرستاد و آنان را ستود و از خداوند بر ایشان استغفار نمود و هر کس خلاف این را بگوید عقوبت داده می‌شود .
و قاضی عیاض گفته است: دشنام دادن هر یک از اصحاب جزو گناهان کبیره است، و رأی مذهب ما و جمهور هم این است که مرتکبین این گناه تعزیر می‌شوند و کشته نمی‌شوند .عبدالملک بن جیب می‌گوید: هر کس از شيعه نسبت به عثمان در بغض و کینه‌توزی غلو نماید شدیداً ادب خواهد شد، و اگر نسبت به ابوبکر و عمر بیشتر غلو نمایند عقوبت آن شدیدتر خواهد بود، و کتک کاری آن بیشتر خواهد شد، و آنقدر زندانی می‌شود تا بمیرد
در سب و دشنام دادن ابوبکر-رضي الله عنه- تنها به زدن حد، اکتفا نمی‌شود، چون زدن حد فقط بخاطر صحابه بودنش می‌باشد که دیگران هم دارند، و اگر مزیتهای دیگری که دارد به آن اضافه نمائیم که موجب احترام و اکرام او می‌باشد مانند یاری دادن دین و مسلمانان و فتوحاتی که در دوران او بدست آمد و همچنین خلافت و جانشینی پیامبر ص که هر یک از اینها باعث افتخارات زیادی است، و موجب می‌شوند که عقوبت مرتکبین آن شدیدتر شود
و عقوبت چنین تعزیراتی باید اجرا شود، یعنی امام یا قاضی نمی‌تواند از آن درگذرد، بلکه واجب است که آنرا اجرا نماید.
امام احمد : می‌گوید: برای هیچ کس جایز نیست که از آنان بدگویی کند، و جایز نیست که آنان را به عیب و نقص طعنه زند، و اگر کسی چنین کاری را کرد بر حاکم وقت واجب است که او را عقوبت داده و او را تأدیب نماید، و حاکم نمی‌تواند او را مورد عفو قرار دهد، بلکه او را عقاب داده و از وی می‌خواهد که توبه کند، اگر توبه کرد از او پذیرفته می‌شود، و اگر دو باره مرتکب شد عقوبت داده خواهد شد و زندانی می‌شود تا اینکه بمیرد و یا توبه کند) پس برادر مسلمان نگاه کنید به رأی و نظر امام و پیشوای اهل سنت که چگونه کسانی را که مرتکب اهانت به اصحاب شده‌اند عقوبت می‌کند، و از آنجاییکه این دشنامها از گناهان کبیره به حساب می‌آیند نزد برخی از علماء حکم مرتکب آن هم حکم مرتکبین کبایر می‌باشد.
امام محمد بن عبدالوهاب –رحمه الله- دربارة کسانی که سب صحابه را جایز دانسته‌اند چنین می‌گوید: هر کس بعضی از اصحاب را که فضیلت و کمالات آنان به حد تواتر رسیده است مانند خلفای راشدین، مستحق سب و دشنام بداند، کافر می‌شود، چون چیزی را تکذیب کرده است که از پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بطور قطع ثابت شده است و تکذیب‌کنندگان آن کافر می‌شوند؛ و اگر آنان را دشنام دهد منتها معتقد نباشد که سب و دشنام آنان حق و مباح می‌باشد، فاسق خواهد گشت، چون سب و دشنام دادن مسلمان موجب فسق است، ولی برخی از علماء می‌گویند که هر کس شیخین را دشنام دهد بدون هر شرطی کافر می‌شود
قاضی ابویعلی گفته است: در توضیح و تعلیق بر جواب امام احمد : هنگامیکه از او پرسیده شد که حکم دشنام دادن صحابه چیست؟ گفته است: (ما أراه علی الإسلام) یعنی: چنین کسی مسلمان نیست و بر دین اسلام نمی‌باشد.
ابویعلی گفته است: احتمال دارد که منظورش از این جواب این باشد که اگر سب صحابه را حلال بداند مسلمان نیست که در این صورت بدون خلاف کافر می‌شود، و وقتی کشته نمی‌شود که آنرا حلال نداند، بلکه معتقد باشد که حرام است و مانند کسی شود که مرتکب گناهان کبیره می‌شود؛ سپس بقیه احتمالات را برشمرد ...
می‌توان بطور خلاصه گفت که هر کس برخی از صحابه را سب و دشنام دهد بگونه‌ای که در دین و عدالت آنان طعن بزنند که در مورد فضیلت و بزرگواری آنان نصوص متواتر موجود باشد، چنین کسی بنابر قول راجح کافر است، چون نص متواتر را تکذیب نموده است.
اما علمایی که مرتکبین آن را کافر نمی‌دانند بطور اجماع می‌گویند که از اهل کبایراند و مستحق تعزیر و تأدیب هستند، و برای امام جایز نیست که از آنان درگذرد و بر حسب مقام و منزلت صحابه عقوبت آن افزایش می‌یابد، و نزد آنان چنین کسانی کافر نیستند مگر اینکه سب و دشنام را حلال بدانند.
ولی کسانی که بر استحلال آن بیفزایند مانند اینکه شتم و دشنام را عبادت بدانند کافر شدن اینها از مواردی است که هیچ گونه خلافی در آن نیست و نصوص و دلایل علما که قبلا گذشت بطور واضح و روشن بر این واقعیت دلالت می‌کنند.
و با روشن شدن این نوع با یاری خدا بقیه موارد هم با آسانی روشن خواهد شد، به همين سبب سخن را در آن طولاني كرديم.

 [1] (الشفا: قاضی عیاض 2/1109 تحقیق: البجاوي).
[2] (الصواعق المحرقه ص 384).
[3] (الشفا 2/1109).
[4] (الصواعق 386).
[5] (منبع سابق 385).
[6] (الخرشی علی مختصر خلیل 8/74).
[7] (الفرق بین الفرق ص 360 تعلیق: محمد محي الدين عبدالحميد).
[8] (الصواعق المحرقه ص 383).
[9] (لالکائی 8/1262- 1266). الصارم المسلول ص 578.
[10]  (مسلم با شرح نووی: 16/93).
[11]  (الشفا 2/1108). الصارم المسلول ص 569.
[12] (الصواعق المحرقه 387).
[13] (طبقات الحنابله 1/24، والصارم المسلول 568).
[14] (الرد علی الرافضه ص 19).
[15] (الصارم المسلول ص 571 و ما قبل آن).
ديدگاه اهل سنت
در مورد اصحاب
تأليف:
دكتر محمد بن عبدالله الوهيبي
ترجمه:
إسحاق بن عبدالله دبيري العوضي
1426 / 1384هـ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

طلحه وزبيرهمسايگان رسول الله (ص) در بهشت

طلحه وزبيرهمسايگان رسول الله (ص) در بهشت

اينکه رسول اکرم صلى الله عليه وسلم تمام يارانش را از صميم قلب دوست مي داشت، هيچ شک و شبهه ايي در آن وجود ندارد، اما مي دانيم پدر و مادر در ميان فرزندان شان گاهي نسبت به بعضي انس و الفت بيشتري دارند تا بقيه.
پيامبر صلى الله عليه وسلم همچون پدري مهربان و معلمي دلسوز بود. ايشان نيز به بعضي از اصحابش همچون، ابوبکر،عمر،عثمان،علي، طلحه و زبير- رضي الله عنهم- و... محبت خاصي داشت.
در حديثي که در سنن ترمذي و ديگر کتب حديث ثبت شده مژدة رسول الله صلى الله عليه وسلم به حضرت طلحه و زبير- رضي الله عنهما- در مورد حضورشان در بهشت و در همسايگي رسول الله صلى الله عليه وسلم آمده است.
حدثنا ابو سعيد الاشج، حدثنا ابو عبدالرحمن بن منصور العنزي عن عقبه بن عقلمه اليشکري، قال:
((سمعت علي ابن ابي طالب  رضي الله عنه  يقول: سمعت اذني من رسول الله صلى الله عليه وسلم و هو يقول((طلحه و الزبير جاراي في الجنه)).[1]
حضرت علي بن ابي طالب  رضي الله عنه  فرمود با گوش هاي خودم از رسول اکرم صلى الله عليه وسلم شنيدم که مي فرمود: طلحه و زبير همسايگان من در بهشت هستند
.

(سنـن تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرمزی- ج ۵ - )

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

حکم سب ام‌المؤمنين عايشه -رضي الله عنها

حکم سب ام‌المؤمنين عايشه -رضي الله عنها-

 

اما کسی که ام‌المؤمنین عایشه -رضي الله عنها- را به چیزی سب نماید که خداوند در قرآن او را تبرئه و پاکی او را اعلام نموده است، بدون خلاف کافر می‌شود. و بر این حکم ائمه بطور اجماع حکم نموده‌اند بدون هرگونه اختلاف نظری!
از امام مالک روایت شده که فرمود: هر کس ابوبکر را دشنام دهد حد زده می‌شود و هر کس عایشه را سب نماید کشته خواهد شد، پرسیدند چرا؟ فرمود: هر کس او را متهم نماید با قرآن مخالفت ورزیده [1].
ابن شعبان در روایت خود از امام مالک می‌گوید که فرمود: چون خداوند می‌فرماید: ]يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ[. (النور:17).
«خداوند شما را اندرز مى‏دهد كه هرگز چنين كارى را تكرار نكنيد اگر ايمان داريد!».
در ادامه فرمود: هر کس به این گناه برگردد کافر می‌شود [2].
دلایلی که بر کفر بودن سب ام‌المؤمنین وجود دارند، صریح و ظاهر هستند از جمله:
اولاً: آنچه که امام مالک به آن استدلال می‌کند که می‌فرماید: این تکذیب قرآن است که بطور صریح و روشن برائت عایشه را اعلام کرده و تکذیب قرآن کفر است.
ابن کثیر می‌گوید: تمام علماء متفق‌القول هستند که هر کس عایشه را به چیزی که در قرآن برائتش آمده متهم نماید کافر است، چون چنین کسی مخالف قرآن است [3].
ابن حزم در توضیح و تعلیق بر قول امام مالک می‌نویسد: فرموده امام مالک صحیح است چون این دشنامها سبب مرتد گشتن او می‌شود، چون خداوند را تکذیب نموده است [4].
ثانیاً: این اتهام باعث تنقیص شخصیت پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- می‌شود که قرآن در چند مورد به آن اشاره فرموده، از جمله:
ابن عباس -رضي الله عنهما- میان این دو آیه تفاوت گذاشته که می‌گوید: ﴿وَالَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاء﴾. (النور: 4).
«و كسانى كه آنان پاكدامن را متهم مى‏كنند، سپس چهار شاهد (بر مدعاى خود) نمى‏آورند».
و این آیه که می‌فرماید: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَات﴾. (النور: 23).
«كسانى كه زنان پاكدامن و بى‏خبر (از هرگونه آلودگى) و مؤمن را متهم مى‏سازند».
ابن عباس به هنگام تفسیر آیه دوم می‌گوید: این در شأن عایشه و همسران پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- می‌باشد و این مبهم و قابل توبه نیست، ولی هر کس یک زن مؤمن را قذف نماید خداوند راه توبه را به او می‌دهد ... در ادامه می‌گوید که مردی در جلسه خواست بلند شود و برای تفسیر زیبایش صورت ابن عباس را ببوسد [5].
ابن عباس توضیح داده که این آیه در مورد کسانی نازل شده که عایشه و همسران پاک پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را قذف نمودند، چون قذف آنان طعن و دشنام به پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- می‌باشد، و هر کس زن کسی را متهم کند در واقع همسرش را مورد اذیت و آزار قرار داده است، همانگونه که باعث عار و ننگ است برای پسرش، چون نسبت ناپاکی را به همبسترش داده که این بزرگترین آزاری است که می‌توان به یک مرد رساند، حتی چنین تهمتی اگر به خودش نسبت داده می‌‌شد سبک‌تر و آسانتر بود [6].
و بطور اجماع علماء می‌گویند آزار رساندن به پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- کفر است.
قرطبی در تفسیر این آیه می‌گوید: ]يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ[. (النور:17).
«خداوند شما را اندرز مى‏دهد كه هرگز چنين كارى را تكرار نكنيد اگر ايمان داريد!».
یعنی اینکه به سب و دشنام دادن به عایشه برنگردید، و یا افراد همشأن او مانند بقیه همسران پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- که با او هم‌مرتبه می‌باشند، چون این تهمتها باعث آزار پیامبر می‌شود، زیرا به ناموس او اهانت شده است و چنین حرفهایی کفر است و گوینده آن کافر می‌شود [7].
و از جمله دلایلی که دلالت می‌کند بر اینکه قذف همسران پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- باعث اذیت و آزار پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- می‌شود روایتی است که مسلم و بخاری درباره حدیث افک آورده‌اند:
از عایشه -رضي الله عنها- نقل شده که: پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بر روی منبر رفت و از عبدالله بن أبی سلول انصاف خواست، عایشه -رضي الله عنها- می‌گوید: پیامبر در حالیکه بر روی منبر بود گفت ای مسلمانان چه کسی به من حق می‌دهد و انصاف به خرج می‌دهد درباره مردیکه آزارش به من رسیده و اهل و بیتم را اذیت می‌کند؟!
ثابت می‌شود که پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آنقدر ناراحت شده است که معذرت خواست و تقاضا نمود در حق او انصاف بخرج دهند.
و مؤمنانی که حمیه جاهلی، آنان را نگرفته بود گفتند: ای رسول خدا به ما دستور بفرما که گردن اینها را بزنیم، شما هر وقت چنین دستوری را دادید، آن وقت با شما منصفانه برخورد خواهیم کرد، و پیامبر-صلى الله عليه وآله وسلم- هم درخواست سعد برای زدن گردن آنها را انکار ننمود [8].
شیخ محمد بن عبدالوهاب : می‌گوید: هرکس اتهام ناپاکی را به امّ‌المؤمنین عایشه مطهره نسبت دهد، او از زمره عبدالله بن ابی سلول سردسته منافقین می‌باشد.
و زبان حال پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- می‌گوید: ای جامعه مسلمانان چه کسی عذر من را در مورد کسی که من را آزار داده است می‌پذیرد: ]وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِيناً[. (الأحزاب: 57).
«آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى‏دهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركننده‏اى آماده كرده است».
پس یاوران و پشتیبانان دین کجا هستند تا به پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بگویند که ما شما را می‌پذیریم و عذرت را ‌خواهانیم؟! [9].
همانطور که این تهمت از جانبی دیگر نیز باعث تنقیص شخصیت پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- می‌شود آنگونه که خداوند می‌فرماید: ]الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ[. (النور:26).
«زنان ناپاك از آن مردان ناپاكند».
ابن کثیر می‌گوید: معنی این آیه این است که خداوند عایشه را همسر پیامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- قرار نمی‌داد مگر اینکه او از جمله زنان طیبه و پاک دنیا است که شایستگی همسری با پیامبر را داشته، و اگر از پاکان نبود شرعاً شایستگی پیامبر را نداشت و چنین چیزی هم مقرر نمی‌گشت و بهمین خاطر خداوند می‌فرماید:
]أُوْلَئِكَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا يَقُولُونَ[.  (النور: 26).
«اينان از نسبتهاى ناروايى كه (ناپاكان) به آنان مى‏دهند مبرا هستند».
یعنی آنان از آنچه تهمت زنان و دشمنان دین می‌گویند مبرّا و دوراند [10].

 


-----------------------------------------------------
[2] (الشفا 2/1109).
[3] (تفسیر ابن کثیر: 3/276) نزد آيه 23سوره النور. و در البدايه والنهايه 8/95، دار الكتب العلميه اجماع علما بر آن است.
[4] (المحلی 11/415).
[5] (نگا: ابن جریر: 18/ 83 و ابن کثیر: 3/277).
[6] (الصارم المسلول ص 45، قرطبی:12/139 دار الكتب العلميه).
[7] (القرطبی: 12/136،137 از ابن عربی در احکام القرآن: 3/1355-1356 تحقيق البجاوي).
[8] (الصارم المسلول ص 47 ـ 49با اختصار).
[9] (الرد علی الرافضه 25 - 26).
[10] (ابن کثیر 3/278).
ديدگاه اهل سنت
در مورد اصحاب
تأليف:
دكتر محمد بن عبدالله الهيبي
ترجمه:
إإسحاق بن عبدالله دبيري العوضي
1426 / 1384هـ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

دعا هایی از کتاب اسمانی ما مسلمانان قران مجید

   بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِِ   

رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْ لَنَاإِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ 
اي پرورَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ 
اي پروردگار ما ستم کرديم بر نفسهاي خود و اگر نيامرزي ما را و مهرباني نکني بر ما البته ميباشيم از زيان کاران

رَبَّنَا لاَ تَجْعَلْنَا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ 
اي پروردگار ما مگردان ما را با گروه ظالمان

رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ 
اي پروردگار ما فيصله (حکم) کن در ميان ما و در ميان قوم ما براستي و تو بهترين حکم کنند گاني

رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَتَوَفَّنَا مُسْلِمِينَ 
اي پروردگار ما فيصله (حکم) کن در ميان ما و در ميان قوم ما براستي و تو بهترين حکم کنند گاني

رَبَّنَا لاَ تَجْعَلْنَا فِتْنَةً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ وَنَجِّنَا بِرَحْمَتِكَ مِنَ الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ 
اي پروردگار ما ( نگردان ما را محل عذاب ) زور آزمايي مکن با ما براي گروه ستمگاران و نجات بخش ما را برحمت خود از گروه کافران

ردگار ما تمام ده براي ما نور مارا و بيامرز مارا هرآيينه تو بر هر چير تواناييرَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِي وَمَا نُعْلِنُ وَمَا يَخْفَى عَلَى اللّهِ مِن شَيْءٍ فَي الأَرْضِ وَلاَ فِي السَّمَاء 
اي پروردگار ما هر آيينه تو ميداني آنچه پنهان ميداريم وآنچه آشکار ميکنيم و نيست پوشيده بر خدا هيچ چيزدر زمين و نه در آسمان

رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ 
اي پروردگار ما بيامرز مرا و مادر و پدر مرا و مسلمانان را روزيکه قايم شود حساب

رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا 
اي پروردگار بده ما را از نزد خود بخششي و آماده ساز براي ما در کار ما درستي ( راه يا بي )

رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ 
اي پروردگار ما بيامرز ما را و آن برادران ما را که سبقت کردند بر ما بر ايمان و مگردان در دل ما هيچ کينه به نسبت آنانکه ايمان آورند. اي پروردگار ما هر آيينه تويي بخشاينده با رحم
 رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَى رُسُلِكَ وَلاَ تُخْزِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّكَ لاَ تُخْلِفُ الْمِيعَادَ 
اي پروردگار ما و بده ما را آنچه وعده کرده اي ما را به واسطه پيغمبران خود و رسوا مکن ما را روز قيامت هر آيينه تو خلا ف نمي کني وعده را رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
اي پروردگار ما مگير ما را اگر فراموش کرديم يا خطا کرديم
اي پروردگار ما و بار مکن بر ما بار گران چنانکه نهادي آنرا بر کسانيکه پيش از ما بودند
اي پروردگار ما و منه بر ما آنچه نيست طاقت ما را به آن و در گذر از ما و بيامرز ما را و رحم کن بر ما تويي پروردگار ما پس نصرت ده ما را بر گروه کافران


رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلإِيمَانِ أَنْ آمِنُواْ بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الأبْرَارِ**
اي پروردگار ما هر آيينه شنيديم ندا کننده را( به آواز بلند) ندا مي کرد بسوي ايمان که ايمان آريد به پروردگارتان ( پس ) ايمان آورديم اي پروردگار ما پس بيامرز بما گناهان ما را و دور گردان از ما بدي هاي ما را و بيمران ما را با نيکوکاران

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ 
وهنگامي که بپرسند ترا بندگان من در باره من پس هر آيينه من نزديکم اجابت مي کنم دعاي طلب کننده را وقتيکه سوالي کند مرا پس بايد قبول کنند حکم مرا و بايد ايمان آرند بمن تا ايشان براه نيک آيند


رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّار
اي پروردگار ما بده ما را در دنيا خوبي و در آخرت خوبي و نگهدار ما را از عذاب دوزخ


رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ 
اي پروردگار ما بريز بر ما شکيبا يي و استوار دار قدم هاي ما را و مدد ده ما را بر گروه کافران

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

عید سعید فطر

ماه خدا به آخر رسيده و عيد سعيد فطر از راه مى رسد.
عيد فطر، تجلى اوج يك ماه بندگى و عبوديت پروردگار متعال و يك ماه سازندگى و وارستگى و معراج انسانى است.
طلوع اشعه پرفروغ خورشيد اين عيد سعيد، براى كسانى كه از فيوض و بركات اين ماه استفاده كرده اند، ظهور بارقه ملكات و فضائل انسانى را نويد مى دهد و از اين رو نه تنها كوشش و مجاهدات و پرواز در اوج ملكوت و مقامات بندگى حق را پايان يافته نمى بينند، بلكه اين روز مبارك را سرآغازى نوين براى استمرار حركت سازنده خويش مى يابند و با توانى كه از بركات اين ماه مبارك به دست آورده اند، در جهت سازندگى و تهذيب نفس و مبارزه با شيطان درون تا رسیدن به هدف و آرمان والاى الهى خويش به سير تكاملى خود ادامه مى‏دهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

عـــــید فطر

 عیــــــــــــــــــــــــــــــد سعید فطر بر تمام مسلمانان

جهان مبارک بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط ابونازنین  | 

رمضـــــــــــان

حلول ماه مبارک رمضان مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

گذری بر زندگی حضرت علی (ع)

علي رضي الله عنه چهارمين جانشين پيامبر اكرم صلي الله عليه وسلم

علي بن ابي طالب بنا بر قول صحيح ده سال قبل از بعثت به دنيا آمد. ابن سعد مي گويد: علي در قرن ششم ميلادي سي سال بعد از عام الفيل پس از گذشت دوازده شب از ماه رجب به دنيا آمد.

علي تحت كفالت رسول خدا

طبري با سند در تاريخ «الامم والملوك» به نقل از مجاهد مي گويد: يكي از نعمتهاي خداوند بر علي بن ابي طالب كفالت و سرپرستي پيامبر بر وي بود. سبب ظاهري آن اين بود كه قريش با بحران اقتصادي شديدي مواجه شدند، ابوطالب كه مردي عيالمند بود شرايط زندگي برايش سخت گشت، پيامبر به عمويش عباس كه از ساير بني هاشم زندگي بهتري داشت گفت: برادرت ابوطالب مردي عيالمند است، مناسب است در اين موقعيت دشوار بار او را سبك كنيم من يكي از فرزندانش را به نزد خود مي برم تو هم يكي را پيش خود ببر عباس با پيشنهاد پيامبر موافقت كرد بنابر اين نزد ابوطالب رفتند و از او خواستند كفالت فرزندانش را تا رفع اين بحران به آنان بسپارد. ابوطالب گفت: عقيل را براي من بگذاريد و هركدام را مي خواهيد ببريد؛ آنگاه رسول خدا علي را و عباس جعفر را به خانه خود بردند.

 

اسلام آوردن علي

ابن اسحاق مي گويد: روزي رسول خدا و همسرش خديجه مشغول نماز بودند كه علي متوجه آنان شد و از پيامبر پرسيد اين چه عملي است كه شما انجام مي دهيد؟ رسول خدا فرمود: اين همان دين برگزيده خداست كه پيامبرانش را بدان مبعوث نموده است و از تو نيز مي خواهم كه تنها خداي يگانه را پرستش كني و به لات و عزي كفر ورزي؛ علي گفت: اين چيز جديدي است كه قبلا نشنيده ام، در اين باره با پدرم مشورت مي كنم. رسول خدا كه نمي خواست قبل از دعوت عمومي رازش آشكار گردد به علي گفت: اگر تو ايمان نمي آوري پس اين راز را پنهان نگه دار.

علي آن شب را پشت سر گذاشت خداوند در قلبش حقانيت اسلام را آشكار نمود. صبح روز بعد اول وقت نزد پيامبر حاضر شد و اسلام خود را عرضه داشت، و از آن پي در خفا و پنهاني به همراه رسول خدا مي رفت (و با او نماز مي خواند) و اسلام خود را (بنا بر راهنمايي پيامبر) آشكار نساخت

هجرت

دعوت قريش و ساير قبايل به سوي اسلام، همچنان ادامه داشت و از سوي ديگر مخالفت و دشمني قريش رو به افزايش بود، تا اينكه مسلمانان را تحريم اقتصادي نموده و در شعب ابي طالب مجبور به پناهندگي كردند. جعفر بن ابي طالب وعده زيادي از مسلمين به حبشه هجرت كردند. رسول خدا براي دعوت اهل طائف به آنجا رفت ولي مورد آزار و شكنجه قرار گرفت. حمزه بن عبدالمطلب و عمر بن خطاب و كساني كه خداوند نظر لطفي به آنها داشت به اسلام گرويدند. ابوطالب و خديجه، دو مدافع و پشتيبان رسول خدا از دنيا رفتند، آزار قريش به مسلمين و پيامبر شدت گرفت و هرچه در توان داشتند براي خاموش كردن شعله هاي فروزان دعوت حق به كار مي بردند.

اوس و خزرج ـ كه دو قبيله بزرگ قحطان بودندـ به اسلام گرويدند، بيعت عقبه اول و دوم واقع شد و اسلام در مدينه انتشار يافت. پيامبر به اصحاب خود فرمان داد تا به يثرب (مدينه منوره) هجرت كنند مسلمانان گروه گروه به مدينه هجرت كردند تا جايي كه در مكه جز رسول خدا و علي و ابوبكر و چند تن ديگر از زندانيان و ضعيفان، كسي ديگر باقي نماند. از آن سو قريش احساس خطر كردند كه به زودي رسول خدا نيز به مسلمانان در مدينه مي پيوندد و در آنجا قدرت بزرگي تشكيل خواهد داد.

سرانجام سران قريش در «دار الندوه» تشكيل جلسه دادند و به توافق رسيدند كه از هر قبيله يك جوان شجاع و نيرومند انتخاب كنند و همه يك باره بر پيامبر حمله نمايند و او را از پاي در آورند تا بدين گونه خون او در ميان همه قبايل تقسيم شود و فرزندان عبد مناف نتوانند با تمام قبايل به مبارزه برخيزند و ناچار به گرفتن ديه و خون بهاي او راضي شوند؛ بدين ترتيب مصمم شدند تا نقشه شوم خود را اجرا كنند.

مشركان منتظر فرا رسيدن شب بودند تا تصميم خود را عملي كنند از آن سو خداوند پيامبرش را از اين توطئه آگاه ساخت آن حضرت به علي بن ابي طالب فرمود: «امشب تو در بستر من بخواب و همان چادري كه من هنگام خواب بر خود مي پيچيدم تو نيز بر خود بپيچ و مطمئن باش كه اينان به تو آزاري نخواهند رساند». اين كار آسان و ساده نبود و كسي كه از ايمان قوي و محبت رسول برخوردار نباشد و به گفته و وعده پيامبر اطمينان كامل نداشته باشد و خود را براي فدا ساختن آماده نكرده باشد، هرگز چنين كاري از او ساخته نيست و در آن بستري كه خطرها گرداگرد آن را فرا گرفته اند هرگز چشمانش را خواب نمي برد.

علي از شدت فشار قريش و جو اختناق آگاه بود و مي دانست اگر مشركين پيامبر را نيابند براي تسلي خاطر خود او را خواهند كشت، امام علي همه اين تصورات را ناديده گرفت و با آرامش خاطر بر بستر رسول خدا خوابيد.

مشركان در مقابل درب خانه پيامبر گرد آمدند و آمده اجراي نقشه شوم خود بودند؛ در اين هنگام آن حضرت مشتي خاك برداشته و به طرف آنان پاشيد و از خانه خارج شد خداوند بر چشمان آنان پرده افكند كه ايشان را نديدند، وي همچنان كه خاك بر سر مشركان مي پاشيد آيات اول سوره يآسين تا «فاغشيناهم فهم لا يبصرون» را تلاوت مي كرد.

پيامبر بدان سو كه ماموريت داشته حركت كرده از نظرها ناپديد شد؛ نا آگاه رهگذري از پيش كفار گذشته و به آنها گفت: به انتظار چه كسي در اينجا نشسته ايد؟ گفتند: به انتظار محمد! رهگذر گفت: خدا نوميدتان گرداند، بخدا او از خانه خارج شد و به دنبال كار خود رفت. از اين رو آنان به تفحص پرداخته از كناره در به داخل نگاه كردند، ولي چون علي در جاي آن حضرت خوابيده و چادر مخصوص آن حضرت را بر سر كشيده بود ترديدي نداشتن كه او شخص پيامبر است، اين مطلب سبب شد تا آنان تا صبح در همانجا به انتظار خروج پيامبر بمانند چون صبح شد و علي از بستر برخاست خجل گشته و ناكام برگشتند

حضرت رسول اكرم از آنجا نزد ابوبكر صديق رفت  و فرمود: خداوند متعال به من اجازه هجرت عنايت فرمود؛ ابوبكر بي درنگ عرض كرد «الصحبة»؛ تو همراه من هستي. اشك شوق از شدت خوشحالي از چشمان ابوبكر جاري شد، سپس دو شتر سواري را كه از قبل براي چنين روزي آماده كرده بود به پيامبر تقديم كرد.

 

حضرت رسول اكرم و ابوبكر صديق

مخفيانه از مكه خارج شدند و به سوي غار ثور رفتند. حضرت ابوبكر به فرزندش عبدالله سفارش كرد كه واكنش اهل مكه را در مورد آنها زير نظر بگيرد و به عامر بن فهيره دستور داد كه گوسفندانش را در روز بچرخاند و شب نزد آنها بياورد و به دخترش اسماء نيز توصيه كرد كه به آنها غذا برساند.

علي سه روز در مكه ماند و سپس به سوي مدينه رهسپار شد، وي شب را مي پيمود و روز در جايي خود را پنهان مي كرد و سرانجام در نيمه ماه ربيع الاول در محل قبا به پيامبر اكرم پيوست

پيوند برادري در مدينه

در كتاب طبقات الكبري اثر ابن سعد و همچنين تاريخ ابن كثير آمده است كه: رسول خدا بين علي بن ابي طالب و سهل بن حنيف پيوند برادري برقرار نمود،اما ابن اسحاق و ديگر سيره نويسان آورده اند كه رسول خدا خود با علي عقد اخوت بست؛ امام شاه ولي الله دهلوي همين روايت را ترجيح داده است.

ازدواج علي با فاطمه (رضي الله عنها)

در سال دوم هجرت رسول خدا دخترش فاطمه را به ازدواج علي در آورده و به فاطمه گفت: عقد نكاح تو را با محبوبترين فرد اهل بيت خودم بستم.در كتاب مسند علي حديث مفصلي پيرامون خواستگاري فاطمه دختر رسول خدا آمده است؛ در آنجا علي مي گويد: تصميم گرفتم كه از دختر رسول خدا خواستگاري كنم، باز به خود گفتم اين چگونه ممكن است در حالي كه من چيزي ندارمسپس رابطه و محبت پيامبر نسبت به خودم را ياد آور شدم و به خود جرأت دادم و از او خواستگاري كردم، پيامبر فرمود: آيا چيزي داري؟ گفتم خير! سپس فرمود: زره حطمي كه فلان روز به تو دادم كجاست؟ گفتم آن نزد من موجود است؛ فرمود: آن را (به عنوان مهريه) به فاطمه بده.{در برخي از كتب شيعه آمده است كه علي اين زره را در برابر چهارصد درهم به حضرت عثمان فروخت، چون علي پول را تحويل گرفت، حضرت عثمان زره را دوباره به او هديه داد. وقتي علي ماجرا را براي رسول اكرم بيان نمود آن حضرت براي عثمان دعاي خير كرد، سپس مقداري از آن پول را به حضرت ابوبكر داد كه براي فاطمه وسايل مورد نياز را خريداري كند.}

جنگ خيبر و جوانمردي علي

در آخر ماه محرم سال هفتم هجرت جنگ خيبر روي داد، در اين جنگ جوانمردي شير خدا و جايگاه او نزد خدا و رسولش بيش از پيش آشكار گشت و خداوند به دستور او خيبر را كه از نظر موقعيت جنگي و استراتژيكي بسيار مهم بود، فتح نمود.

علي وقتي به قلعه قموص رسيد، مرحب پهلوان مشهور يهود در حالي كه رجز مي خواند براي مبارزه بيرون آمد؛ علي و مرحب دو ضربه شمشير رد و بدل كردند، آنگاه علي ضربه اي به او زد كه شمشير و كلاه آهنين و سر او را شكافت و تا به دندانهايش پيش رفت و بدينسان قلعه فتح شد.

در كتاب مصنف ابن ابي شيبه با سندش از ليث روايت شده كه امام محمد باقر گفت: جابر برايم روايت كرده كه علي روز خيبر درب دژ را بلند كرد تا مسلمين بالا رفتند و آنرا فتح نمودند، اين درب چنان سنگين بود كه پس از آزمايش معلوم شد كه آن را كمتر از چهل نفر نمي توانند بلند كنند.

نيابت از جانب رسول الله و فروتني

در سال نهم هجري حج فرض شد، رسول خدا حضرت ابوبكر را امير و سرپرست حجاج مقرر فرمود تا با آنها حج را اقامه كند، تا آن زمان هنوز مشركان (همراه با مسلمين) به شيوه جاهلي خويش حج را ادا مي كردند حضرت ابوبكر با مسلمانان كه سيصد تن بودن حركت نمود.

پس از حركت وي پيك وحي سوره برائت را بر پيامبر فرود آورد، آن حضرت علي را به حضور خواست و فرمود: آيات نخستين سوره برائت را بگير و در روز نحر (عيد قربان) هنگامي كه مردم در منا گرد هم مي آيند قرائت كن و به آنها ابلاغ كن كه هيچ كافري به بهشت وارد نخواهد شد و پس از اين سال هيچ مشركي حج نگذارد و هيچ برهنه اي خانه خدا را طواف نكند و هر كس با پيامبر خدا عهد و پيماني دارد، آن پيمان تا پايان مهلت خود دراي اعتبار است.

علي بر شتر پيامبر موسوم به «عضباء» سوار شد و راه مكه را در پيش گرفت تا به حضرت ابوبكر رسيد حضرت ابوبكر از او پرسيد آيا براي انجام مأموريتي آمده اي يا اينكه امارت و سرپرستي حجاج به تو سپرده شده است؟ علي گفت: براي انجام ماموريتي آمده ام سپس آن دو به راه خود ادامه دادند مردم به سرپرستي حضرت ابوبكر مراسم حج را انجام دادند، چون روز نحر (دهم ذي الحجه) فرار سيد آنگاه علي در ميان مردم ايستاد و آنچه را پيامبر به فرموده بود به مدم ابلاغ كرد.

حجة الوداع و خطبه خدير خم

علي در حجة الوداع در حالي كه از نجران (يكي از شهرهاي يمن) باز مي گشت خود را به پيامبر رسانيد تا در ركاب آن حضرت مناسك حج را انجام دهد. در اين حج رسول خدا يكصد نفر شتر براي قرباني به همراه داشت شصت و سه شتر ره به دست خويش نحر كرد (اين تعداد برابر با سالهاي عمر ايشان بود) و سپس به علي فرمود كه باقي مانده را از جانب وي گلو ببرد (نحر كند) و بدين ترتيب يكصد قرباني كامل شد.

بعد از آن كه رسول الله سه روز ايام تشريق را در منا گذرانيد رهسپار كعبه شد و طواف وداع را انجام داد و سپس به مدم فرمان داد كه به خانه هاي خود برگردند و خود با همراهانش به سوي مدينه حركت كرد. چون به خدير خم رسيد خطبه اي ايراد نمودو در آن خطبه فضايل علي را بر شمرد و فرمود:

«من كنت مولاه فهذا علي مولا اللهم وال من والاه و عاد من عاداه»هر كس مرا دوست دارد علي را نيز دوست داشته باشد خدايا هر كه با او دوستي كند او را دوست بدار و هر كه با او دشمني كند او را دشمن بدار.

انگيزه ايراد اين خطبه {از ديدگاه اهل سنت و بنا بر مستندات متواتر تاريخي} اين بود كه بعضي از مردم بر علي انتقاداتي داشتند و او را مورد ملامت قرار داده بودند؛ همچنين عده اي از سپاهياني كه در يمن با او همراه بودند به علت اجراي عدالت در اموري كه آنان به گمان خود آن را ظلم و اجحاف و بخل مي پنداشتند، در مورد ايشان سخنان نادرستي بر زبان آوردند در صورتيكه كه حق با علي بود و اعتراض آنان موردي نداشتدر كتابهاي معتبر تاريخ آورده اند كه چون علي براي حجة الوداع از يمن حركت كرد تا خود را به پيامبر برساند يكي از يارانش را براي فرماندهي سپاه به جانشيني خود برگزيد و پيش از آنان خود را به مكه نزد پيامبر رساند؛ آن مردم لباسهايي را كه علي از يمني ها به غنيمت گرفته بود بين همراهان خود تقسيم كرد. چون سپاهيان نزديك مكه رسيدند علي به استقبال آنها رفت وقتي لباسها را بر تن آنها ديد دستور داد تا همگي لباسها را از تن بيرون كنند. اين جريان و همچنين دو جريان ديگر در مورد غنايم كه در يمن پيش آمده بود موجب دلگيري آنان شد و در اين باره به پيامبر شكايت بردند. از اينجا بود كه رسول خدا براي شكستن جوي كه عليه علي پيش آمده بود و در آن جمع كه علي و سپاهيانش حضور داشتند سخناني ايراد فرمودند و آنان را از ناراضگي و بدبيني از علي بر حذر داشتند. ابن ثير اضافه مي كند كه: پيامبر چنين نيز فرمود: «اي مردم از علي گلايه نكنيد كه او در راه خدا و براي خدا از همه سخت گيرتر است».

ابن كثير مي گويد: هنگامي كه پيامبر عليه السلام از انجام مناسك حج فراغت يافت و به مدينه بازگشت در بين راه در مكاني به نام غدير خم زير درختي روز يكشنبه هجدهم ذي الحجه توقف نمود و خطبه اي ايراد فرمود، در آن خطبه در مورد مطالب زيادي سخن گفت و همچنين در باره امانت، عدالت و صفات نيكوي علي و قرابت وي با پيامبر سخن راند و با اين سخنان با كدورتي كه در قلوب عده اي نسبت به علي پيش آمده بود پايان داد.

سپس ابن كثير به تجزيه و تحليل احاديث وارده پرداخته مي گويد: احاديث صحيح و غير صحيح در اين مورد با هم آميخته است و شيوه اكثر محدثين بر آن بوده كه هر روايتي در مورد يك موضوع يافته اند بدون بررسي و جدا نمودن صحيح از ضعيف آن را نقل كرده اند.

بيعت علي با ابوبكر

رسالت پيامبر اسلام پايان يافت؛ ماموريت تبليغ دين و تصويب شريعت و قانون الهي به پايه تكميل رسيد؛ خداوند ديدگان پيام آورش را با دخول دسته جمعي و گروهي مردم در دين اسلام خنك گردانيد؛ آثار و علايم گسترش دين در جهان نمايان گشت، و رسول خدا به وفاداري مرداني كه در آغوش خويش پرورده و زير نظر مستقيم خود تربيت نموده بود اطمينان كامل پيدا كرد و يقين نمود كه آنان وفاداري خود را نسبت به اين دين ثابت خواهند كرد و با بهره گيري از غيرت ديني اصالت دين را حفظ نموده و تعليم آن را به اجرا خواهند گذاشت. آنگاه خود را براي لقا و ديدار خداوند سبحان آماده ساخت خداوند نيز ديدار او را دوست داشت؛ سرانجام رسول خدا در روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول سال يازدهم هجرت به ديدار پروردگارش شتافت.

مسلمين پس از رحلت پيامبر اسلام با حضرت ابوبكر به عنوان نخستين جانشين آن حضرت بيعت كردند. در اين مورد كه بيعت علي با ايشان چه زماني صورت گرفت روايات مختلفي وجود دارد. حافظ ابوبكر بيهقي از ابوسعيد خدري روايتي نقل كرده است كه حاكي است علي در همان روزهاي نخستين بيعت كرده است.

ابن كثير پس از نقل اين روايت مي گويد: از اين روايت ثابت مي شود كه علي در اولين يا دومين روز رحلت پيامبر بيعت كرد و صحيح هم همين است زيرا علي همواره با سيدنا ابوبكر بوده و در تمام نمازها پشت سر او حضور داشته است.

پرفسور امير علي نويسنده و انديشمند شيعه مي نويسد:

«علي با علو طبع و فداكاري هميشگي خود نسبت به اين دين و با نگراني بسيار از اينكه كوچكترين اختلافي در ميان اصحاب آموزگار بروز نكند، بي درنگ با ابوبكر بيعت كرد.»

آزمون علي و پايداري او

در اين مورد علي با مشكلي مواجه شد كه خير خواهي او نسبت به اسلام  و مسلمين و اخلاص او در بيعت با ابوبكر را مورد آزمايش قرار داد، ولي وي با استقامت و پايداري ثابت نمود كه از خود خواهي و تعصبات قبيله اي جاهلي مبرا و پاك است. ابن عساكر به نقل از سويد بن غفله آورده است كه يكي از بزرگان قبيله قريش به علي و عباس رضي الله عنهما گفت چه دليل دارد كه امر خلافت به ضعيف ترين تيره قريش واگذار شده است اگر شما بخواهيد مدينه را از سواران مسلح و مردان جنگي پر خواهم كرد. علي در پاسخ گفت: بخدا سوگند من خواهان چيزي نيستم، اگر ابوبكر را شايسته اين كار نمي دانستيم هرگز خلافت را به او واگذار نمي كرديم.

نيز ابن ابي الحديد شارح نهج البلاغه مي افزايد: وقتي فضل فرزند عباس گفت: اي بني تميم، شما خلافت پيامبر را تصاحب نموديد در حالي كه حق ما بود نه شما، و نيز يكي از فرزندان ابولهب بن عبدالمطلب بن هاشم در اين مورد شعري سرود، اما چون علي مطلع شد كسي را به سوي آنان فرستاد و از اين كار منع كرد و گفت: «سلامة الدين احب الينا من غيره»حفظ سلامت دين براي محبوبتر از هر چيز ديگر است.

يعقوبي مورخ معروف شيعه روايت كرده است كه عتبه فرزند ابولهب گفت: «فكر نمي كردم امر خلافت از بني هاشم و بخصوص از ابوالحسن خارج شود» علي وقتي اين جمله را شنيد عتبه را به شدت توبيخ و منع فرمود.

<<<<ادامه دارد>>>>>

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

حكايت اسلام آوردن روزلين روشبروك

نام من رقيه مقصود است، البته قبل از تشرف به اسلام نامم روزلين روشبروك بود. در شهر كنت در جنوب انگلستان بدنيا آمدم. هم اكنون نيز مدير قسمت پژوهشهاي اسلامي در دبيرستان پسرانه در شهر «هل» مي باشم. يك ازدواج ناموفق با مردي شاعر بنام «جورج كيندريك» داشتم كه دو فرزند هم از او دارم، اما بعد از بيست و سه سال طلاق گرفتم. بعد از آن بود كه به اسلام مشرف شدم و با فردي مسلمان ازدواج كردم. از وقتي به خاطرم هست پدر و ماردم را مقيد به دين نيافتم، اما آنها مرا به مدرسه اي فرستادند كه تحت نظر مستقيم كليسا اداره مي شد تا با مبادي دين مسيحيت آشنا شوم و ارتباط ناگسستني با آن پيدا كنم. واحد تعليمات ديني در مدرسه از محبوبترين واحدهاي درسي برايم بشمار مي رفت، به خاطر همين نيز فارغ التحصيل رشته علوم ديني از دانشگاه شهرمان مي باشم. در مدرسه با پسرها هيچ ارتباطي نداشتم اما وقتي وارد دانشگاه شدم كمي منحرف شدم، سيگار مي كشيدم مشروب مي خوردم و در جلسات رقص و پايكوبي شركت مي كردم، حتي دوست پسر هم داشتم. وقتي كه از دانشگاه فارغ التحصيل شدم با جورج كه يكي از همكلاسيهايم در دانشگاه بود ازدواج كردم، با اينكه بيست و سه سال از ازدواجمان مي گذشت اما هرگز در زندگي احساس خوشبختي نمي كردم، سرانجام نيز به بهانه اينكه نمي توانيم همديگر را درك كنيم طلاق گرفتم. بعد از آن براي اينكه بتوانم اجاره خانه ماهيانه ام را بپردازم تصميم گرفتم چند باب از اتاقهاي خانه ام را به  دانشجويان كه در بين آنها دانشجويان مسلمان نيز بودند، اجاره بدهم. البته بخاطر رشته اي كه در دانشگاه خوانده بودم و تدريس مي كردم كم و بيش با اسلام به عنوان يك دين آشنايي داشتم. اما براي اولين بار بود كه اسلام را بصورت عملي از دانشجويان مسلماني كه در خانه ام زندگي مي كردند ديدم. با آنها احساس آرامش و امنيت مي كردم زيرا آنها نه اهل دزدي بودند و نه اعمال خلاف و منافي عفت از آنها سر مي زد. هر وقت كه با آنها صحبت مي كردم به چيزهاي بيشتري در مورد اسلام دست مي يافتم. اهميتي كه آنها براي نظام خانواده و شرف و پاكي و دوري از آلودگيها قايل بودند مرا به ياد نظام اجتماعي و رفتار مردم انگلستان در پنجاه سال پيش مي انداخت كه چقدر در آن زمان صميمي تر و پيوندهاي ناگسسته تري با هم داشتند. هر چقدر با اسلام تماس بيشتري پيدا مي كردم آن را بيشتر درك مي كردم  و اعتقادم به آن راسختر مي شد. همچنين مي دانستم اسلام تمام ارزشهايي را كه حضرت مسيح به پيروانش دستور داده اند حمايت مي كند و حضرت عيسي مسيح را پيامبري بزرگ از جانب خدا مي داند، ساده تر بگويم اسلام حضرت مسيح را به عنوان پسر خدا قبول ندارد بلكه او را يكي از پيامبران الوالعزم به شمار مي آورد، درست همانند حضرت محمد كه او را نيز از پيامبران الوالعزم مي شمارد. هر وقت به كليسا مي رفتم احساس نامرئي مرا به سوي اسلام فرا مي خواند، در پايان هم دريافتم كه حتما بايد از آييني در اين دنيا پيروي كنم كه زندگيم را تنظيم كند به خاطر همين دانشجويان مسلمان را به اتاق نشيمن دعوت كردم و روبروي همه آنها شهادتين را ادا كردم، احساس عجيب ولي زيبا بود، حس مي كردم بعد از مدتها به خانه ام برگشته ام. بعد از اسلام آوردنم بايد خيلي چيزها را از زندگي حذف مي كردم يا تغيير مي دادم، بايد از نوشيدن شراب، خوردن گوشت خوك و خيلي چيزهاي ديگر دست مي كشيدم، در حقيقت بايد سبد خريدم را تغيير مي دادم. گوشتي كه مي خريدم بايد حلال مي بود، حتي بايد به تركيبات مندرج روي قوطي هاي كنسرو نيز دقت مي كردم تا مبادا محتوي روغن حيواني از نوع روغن خوك نباشد. همچنين با حجاب و لباس بلند و محتشم از خانه بيرون مي آمدم، بخاطر همين بايد از شر تمام لباسهاي قديمي ام خلاص مي شدم، بنابراين تام آنها را به موسسه خيريه اوكسفام بخشيدم. براي من پوشيدن لباسي كه تمام بدنم را بپوشاند هيچ اشكالي نداشت اما باور بفرماييد براي يك زن انگليسي مشكل است كه موهايش را فداي حجاب كند.

قبل از مسلمان شدنم هميشه به موهايم مي رسيدم، هر وقت لازم مي ديدم به آرايشگاه مي رفتم تا موهايم را آرايش كند تا از جامعه عقب نمانم، اما با گذاشتن حجاب ديگر ديدم اين كار ضرورتي ندارد، البته در ابتدا زياد با حجاب راحت بنودم اما كم كم عادت كردم تا اينكه به جايي رسيدم كه از آن لذت مي برم. بر عكس جامعه غربي، اسلام به زن امنيت و حمايت مي بخشد. مسلمانان، زن را تحت فشار قرار نمي دهند تا زينت و آرايشش را نشان دهد، يعني تا وقتي كه از لباس محتشم پوشيده است هيچ گونه انتقادي بر او وارد نيست. بعد از اسلام اسم خود را به اسم زيباي رقيه تغيير دادم، البته مجبور نبودم، اما شور مسلماني باعث شد آن را هم عوض كنم. تلفظ اسمم براي مادرم كمي مشكل است به خاطر همين از روز اول تا الان مرا به نامرز صدا مي زند. او و پسرم در ابتدا مرا نسبت به حضرت مسيح خائن مي دانستند، اما وقتي اطلاعات بيشتري از اسلام بدست آوردند، با اسلام آوردنم كنار آمدند. در مسافرتي به پاكستان به منظور تحقيق در مورد كتابي كه واقعا براي تاليف آن دچار مشكل شده بودم، با وارث آشنا شدم و بعد همين آشنايي منجر به ازدواجمان گرديد. ازدواج ما در ماه مبارك رمضان بود يعني ماهي كه در طول روز خوردن، آشاميدن، جماع كردن و … حرام مي باشد و اين بار براي دو نفر تازه عروس و داماد كمي مشكل به نظر مي رسد. در هنگام جنگ بوسني وارث بسياري از پناهندگان بوسنيايي كه به شهرمان آمده بودند را به خانه مي آورد و فكر مي كرد من هم از اين كار خوشحال مي شوم ولي كمي برايم خسته كننده بود، چون تمام كاهاي خانه بر عهده من بود و وارث هيچ دخالتي در كارهاي خانه نداشت. ولي بايد يك چيز را اعتراف كنم كه مسلمانان همواره در ياري رساندن به مردم و همكيشان خود در زمان سختيشان آماده اند. تفاوتي كه بين ازدواج در اسلام و ازدواج در جوامع غربي وجود دارد، اين است كه در اسلام شايد صد درصد از وضعيت راضي نباشيد، اما بايد اين زندگي را دوام و قوام ببخشي و به زندگي خود ادامه دهي در حاليكه در جوامع غربي يك اختلاف كوچك تبديل به طوفاني مي شود كه زندگي انسان را نابود مي سازد. بعضي مواقع شيطان مرا وسوسه مي كند و هوس رفتن به بازار و نوشيدن شراب مي كنم، اما فورا اين كار را از ذهن خود طرد مي كنم و از شيطان به خداي بزرگ پناه مي برم. اسلام باعث تغيير اساسي در زندگيم شده است و باعث شده است كه زندگيم معني و مفوم جديدي بيابد و هيچ تناقضي بين اينكه انگليسي هستم و مسلمان شده ام وجود ندارد. و پيش بيني مي كنم در بيست سال آينده انگليسيهاي مسلمان با تعداد مهاجرين در انگلستان برابر شود. با اسلام احساس مي كنم نه تنها به عقب باز نگشته ام بلكه آزادي كاملم را بدست آورده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط ابونازنین  | 

مطالب قدیمی‌تر